فرمانداری اصفهان
خانه
پيشينه اصفهان
اصفهان در يك نگاه

اصفهان به لحاظ واقع ‏شدن در مركز جغرافيائى ايران و با داشتن آب و هوايي معتدل و خاكى حاصلخيز و آب ‏كافى زاينده ‏رود از ديرباز به‏ عنوان مكانى براى سكونت، مورد توجه بوده است.احتمالاً از عصر ساسانيان كه سپاهيان (اسپهان) در دشت حاصلخيز اطراف شهر گرد آمدند به اين‏ نام خوانده شده است. در سال 19 هجرى اصفهان بدون جنگ و خونريزى و با انعقاد يك صلحنامه به دست سپاهيان اسلام افتاد و جزئى از سرزمين وسيعى شد كه اسلام بر آن حكومت مى‏كرد. در دوره سيصدساله پس از آن، اين شهر اغلب دست ‏به‏ دست مى‏شد تا اينكه در قرن چهارم هجرى، در زمان آل ‏زيار و آل ‏بويه، به‏ عنوان پايتخت مورد استفاده قرار گرفت. در قرن پنجم، در دوران سلجوقيان، پايتخت امپراطورى وسيعى شد كه يك مرز آن رود سيحون و مرز ديگرش سواحل شرقى درياى مديترانه بود. غارت وحشيانه شهر به دست تيمورلنگ و قتل ‏عام ساكنان آن در سال 789 هجرى، اصفهان رابه وضع اسف‏بارى دچار كرد.
در زمان اولين حكمرانان صفوى در قرن دهم هجرى اصفهان از مراكز مهم تجارت، فرهنگ و صنعت گرديد و در اوايل قرن يازدهم (1006 ه) پايتخت شاه ‏عباس از قزوين به اصفهان انتقال يافت و قريب يك قرن ‏و نيم اين شهر پايتخت سلسله صفويه بوده، از شهرت جهانى برخوردار شد. پس از هجوم سخت و وحشيانه محمود افغان به اصفهان و قتل‏عام مردم و سرنگونى شاه سلطان حسين صفوى، اصفهان ديگر مركزيت خود را از دست داده، سير صعودى رونق و آبادانى آن متوقف شد. با روى كارآمدن سلسله قاجاريه و حاكميت ظل ‏السلطان بر اصفهان، بسيارى از آثار بجا مانده از دوران صفويه به‏دست اين حاكم ظالم يا نابود شد و يا به‏ فروش رفت، به‏ طورى كه امروز نام آنها را تنها در ميان كتابها مى‏توان يافت.
هم اكنون اصفهان از مراكز مهم صنعتى و تجارى ايران بوده، به دليل وجود آثار تاريخى و باستانى بسيار و فضاهاى طبيعى فراوان مورد توجه هموطنان و جهانگردان قرار دارد.




چرا اصفهان را اصفهان مي گويند؟

در علت نامگذارى اصفهان وجوه مختلفى گفته‏ اند كه برخى به اساطير شباهت دارد و پاره‏اى از گفته‏ها هم سند و دليلى ندارد، مانند قصه سوزانيدن نمرود ابراهيم خليل را، كه چون به اصفهانيان امر شد كه در سوزانيدن خليل ‏الله شركت كنند و از قبول آن خوددارى كردند در باره آنها گفته شد: «اسپاه‏آن» يعنى آنها سواران خدايند. يا اينكه اصفهان از بناهاى اصبهان بن فلوج بن سام بن نوح(عليه‏السلام) است و يا در «روضات الجنات» آمده كه اينجا دريا بوده است و سليمان(عليه‏السلام) به جن فرمان داد كه براى او در محل معروفى بنام گاوخوانى نقبى زدند و زمين آن خشك شد و در دامنه جنوبى آن رود بزرگ زنده‏رود جارى بود تا اينكه سليمان(عليه‏السلام) با موكب وارد آنجا شد و از آب‏ و هواى آنجا لذت برد و لذا به وزيرش «آصف» به آنجا اشاره كرد و چون به بسيارى از لغات صحبت مى‏كرد به فارسى گفت آصف هان كه هان در فارسى اشاره به جاى نزديك است و مقصود اينكه زمينى كه مى‏طلبيدم همين است، از اين جهت آصف‏هان گفته شده است.
آنچه منطقى بنظر مى‏رسد وجه تسميه‏اى است كه حمزه اصفهانى اختيار كرده و آن چنين است: لفظ اصبهان و اصفهان و اصفاهان از اسپاهان كه به معنى سپاه‏ها و لشگر است گرفته شده و اسپاه و اسپه نام لشگر است. از اينرو اصفهان را كه مركز سپاه بود. اسپاهان خوانده‏اند و چون مردم اصفهان از زمان كاوه آهنگر به سپاهى‏گرى شهرت داشتند و در دوره ساسانيان براى حمل درفش كاويانى فقط از وجود آن استفاده مى‏كردند و «اساوره»اى كه در بين تازيان شهرت دارد همان سواران برجسته مردم اصفهان هستند و لذا نام اصفهان كه معرب از كلمه اسپاهان است بر اين شهر نهاده شده است.





لباس مردم اصفهان در قرن قبل از مشروطه‏

عمامه و عبا و لباس بلند كه مخصوص روحانيون بود، در قرن قبل از دوران مشروطه عموميت پيدا كرده بود. چنانچه در شهر اصفهان، 90 درصد مردم از كسبه و غيره معمم بودند. معروف است در زمان ناصرالدين شاه، چراغعلى‏خان نامى، حاكم اصفهان شده بود. چون معمول بود كه عموم طبقات از حاكم تازه وارد ديدن كنند، روزى در تالار بزرگ چهل‏ستون براى پذيرايى بارِعام داده بود، عده‏ اى مردان معمم و عبابدوش وارد تالار شدند.
چراغعلى خان خيال مى‏كند كه آنان علماى شهرند و براى تكريم آنها برمى‏خيزد و به اندازه‏اى كه درخور مقام روحانيون است به آنها احترام مى‏گذارد.در ضمن متوجه مى‏شود كه دستهاى همه واردين سياه است. از روى تعجب علت سياه بودن دستهاى آنها را سئوال مى‏كند يكى از آنها جواب مى‏دهد، ما صنف رنگرز هستيم و از براى عرض تبريك شرفياب شده‏ايم. چراغ‏على‏خان از احترام و كرنش بى‏مورد كه به يك‏عده كارگر كرده بود متغير مى‏شود و آنها را بيرون مى‏كند و سپس به علماى معروف از آنچه گذشته بود شكايت مى‏كند. علما موافقت مى‏كنند كه كسبه بجاى عمامه سفيد، عمامه بخور يا زرد رنگ بر سر بگذاردند.





اميركبير و اهتمام به اجراى قانون

حاكميت و رعايت قانون در جوامع بشرى يكى از مبانى اساسى پيشرفت و توسعه محسوب مى‏شود، پادشاهان ايران در دوران گذشته مالك جان و مال و... مردم بوده، همه چيز در مقابل اراده آنان بى‏اعتبار بود. اين قدرت فراگير نه تنها بر زندگى مردم سايه افكنده بود بلكه نزديكترين افراد خانواده پادشاه و كارگزاران حكومت را نيز دربر مى‏گرفت بطورى كه زندگى و مرگ آنها در حيطه اراده پادشاه بود. از خدمات اميركبير كه از اصلاحگران بزرگ تاريخ ايران محسوب مى‏شود، تلاش وى در جهت حفظ نظم و حاكميت قانون در كشور بود. در تاريخ نوشته:
اميركبير در زمان تصدى صدارت، آبله ‏كوبى را در سراسر ايران مرسوم ساخت، و آبله كوبانى با حقوق كافى به ولايات فرستاد. ضمانت اجراى قانون اين بود كه اولياى اطفالى كه در آن قصور مى‏ورزيدند، مورد مؤاخذه و جريمه قرار مى‏گرفتند. قضيه‏اى در سفر اميركبير به اصفهان روى داد كه قابل توجه مى‏باشد.
اعتضادالسلطنه نقل مى‏كند: «در سفر اصفهان روزى در چهل‏ستون امير را برافروخته ديدم. گمان بردم كه از سر حد، خبر بدى رسيده. اما معلوم شد كه فرزندان صادق رنگ‏ آميز و محمدكله‏پز از بيمارى آبله مرده‏ اند. امير از آنان مؤاخذه كرد و گفت: از هر يك پنج‏ تومان گرفته و مرخص كنيد، و پول را در صندوق خاص مريضان بگذاريد. ولى چون توانايى پرداخت آن را نداشتند، دستور داد كه از كيسه خودش اين پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد». بعد من به امير گفتم «اين مطلبى نبود كه اين‏قدر شما را مشتعل كرده بود» فرمود «شاهزاده، تعجب دارم! كه شما شنيديد دو نفر از ابناء وطن شما بى‏جهت تلف شده‏ اند و به شما تأثير نكرد!» و من بسيار شرمنده شدم.





فتح اصفهان و غلبه مردم در دوران استبداد صغير

پس از اينكه محمدعليشاه قاجار به پشتيبانى دولت روس مجلس را به توپ بسته، آزاديخواهان را سركوب كرد، مردم ايران بخصوص در شهرهاى تبريز، رشت، اصفهان با جانفشانى و مقاومت خود، حكومت را به عقب ‏نشينى وادار كردند، در مورد وقايع اصفهان در اين دوران آمده است. اقبال ‏الدوله حاكم اصفهان به دستور محمدعليشاه درصدد سركوب قيام مردم آزاديخواه اصفهان كه به رهبرى حاج‏ آقا نورالله در مسجد شاه(مسجد امام فعلى) مجتمع شده بودند برآمد. اهالى بيدآباد در مسجد سيد جمع شده، به اتفاق ملازم‏الاسلام به طرف مسجد شاه حركت كردند، عليقلى‏خان و نايب محمد كه رياست اين دسته را عهده ‏دار بودند، با زحمت زياد تفنگ و فشنگ تهيه كردند، اهالى لنبان هم كه تحت رياست حاجى‏آقا محمد شيروانى مجتمع شده بودند به آنها ملحق شدند. در نتيجه لنباني ها و بيدآبادى‏ها دسته ‏هاى مسلح تشكيل داده، مجاهدين مسلح نقاط مرتفع مسجدشاه را سنگر كردند، فرداى آن‏روز يك ساعت بعد از طلوع آفتاب، اقبال ‏الدوله كه توپهايى در عمارت عالى‏قاپو و عمارت توپخانه مستقر كرده بود، مسجد شاه را زير آتش گرفت، كه چند گلوله به منار مسجد كه سنگر مبارزين بود اصابت كرد و عده‏ اى مجروح شدند. شليك توپ به‏ حدى بود كه شهر را به لرزه درآورده، طوفان گرد و خاك و باروت فضاى ميدان را مبدل به جهنم كرده بود، نيروهاى پياده به طرف مسجد حمله‏ور شدند. در همان گيرودار از طرف جنوب شرقى مسجد، قشون بختيارى وارد معركه شدند و توانستند قواى دولتى را به موضع دفاعى بكشانند، پس از چند ساعت تيراندازى، عده‏اى با بيرق سفيد از در بازار مسگرها وارد ميدان شدند و به مسجد آمده، اعلام كردند كه اقبال ‏الدوله حاكم اصفهان به كنسولگرى انگليس پناه برده است، سربازها هم تفنگ خود را بر زمين گذاشتند و بدين ‏ترتيب اصفهان به دست مردم افتاد. پس از آن با حركت مبارزين از اصفهان و تبريز و رشت تهران نيز فتح و محمدعليشاه تسليم شد.





صارم ‏الدوله و مالكيت ميدان نقش‏ جهان‏

صارم‏ الدوله فرزند ظل ‏السطان، يك‏ وقت به حساب اينكه نوه ناصرالدين شاه و از احفاد صفويه است، خود را وارث صفويه دانست و چون ميدان نقش‏ جهان متعلق به صفويه بوده، ادعاى مالكيت آنرا كرده و آن را به نام خود به ثبت رسانده بود، اما براى اينكه برايش مشكل زيادى پيش نياورد آنرا وقف بر مدرسه صارميه كرده بود يك‏ وقت كه شهردارى اصفهان خواست در اين ميدان دستكارى كند، مواجه با اعتراض صارم‏ الدوله مالك ميدان شد. قضيه به وزارت كشور رسيد. مرحوم فريدونى به خود من [باستانى پاريزى‏] گفت كه وزارت كشور مأمور مخصوص براى حل قضيه به اصفهان فرستاد و متوجه شد كه كار ثبت تمام شده و ده سال مدت اعتراض آن هم به پايان رسيده و در واقع بر طبق قوانين مملكتى ميدان نقش ‏جهان، ملك مطلق صارم‏ الدوله است. بالاخره چون راه چاره‏اى پيدا نشد. قرار شد كه اين ميدان را صارم‏الدوله 99 ساله به شهردارى اصفهان اجاره دهد. و شهردارى در ازاء مال ‏الاجاره ماهى سيصد تومان به مدرسه صارميه كمك كند، بدين‏ طريق گره كور سيادت صفويه كه بر پيشانى نقش ‏جهان خورده بود گشوده شد.





مبارزه منفى علماى اصفهان بر عليه سلطه غرب‏

عصر قاجار از جمله دورانهايى است كه ايران با تحولات مهم سياسى و اجتماعى، مانند واقعه رژى (تحريم تنباكو) و نهضت مشروطه همراه بود. دوران حكومت ناصرالدين ‏شاه كه بعدها «عصر امتيازات» به دولتهاى خارجى ناميده شد. منجر به نفوذ بيش از پيش خارجيان بر اقتصاد ايران و در نتيجه از ميان رفتن توليدات داخلى گرديد. اين سياست در دوران مظفرالدين شاه نيز ادامه يافت. در مبارزه با اين سياست و توسعه اقتصاد ملى، علماى اصفهان به تلاشهايى دست زدند، از جمله آنها، حركت علما در تحريم كالاهاى خارجى است كه در ذيل به يكى از آنها اشاره مى‏كنيم:
قرارداد 13 تن از علماى اصفهان و ركن‏ الملك شيرازى:
اين خدام شريعت مطهره با همراهى جناب ركن ‏الملك، متعهد و ملتزم شرعى شده ‏ايم كه:
اولاً - قبالجات و احكام شريعه از شنبه به بعد روى كاغذ ايرانى بدون آهار نوشته شود. اگر بر كاغذهاى ديگر بنويسند، مهر ننموده و اعتراف نمى‏نويسيم.
ثانياً كفن اموات اگر غير از كرباس و پارچه اردستانى يا پارچه ديگر غيرايرانى باشد، متعهد شده‏ ايم بر آن ميّت، ماها نماز نخوانيم.
ثالثاً حرام نمى‏دانيم لباسهاى غيرايرانى را، اما ماها ملتزم شده‏ ايم حتى‏المقدور بعد از اين تاريخ ملبوس خود را از منسوج ايرانى بنماييم.
رابعاً مهمانيها بعد ذلك ولو اعيانى چه عامه، چه خاصه بايد مختصر باشد، والا احدى ما را به حضور خود وعده نگيرد و ما نيز اينگونه مهمانى برگزار نمى‏كنيم.
خامساً وافورى و اهل وافور را احترام نمى‏كنيم و به منزل او نمى‏رويم، چرا كه ضرر آن محسوس بوده و خانواده‏ها و ممالك را بر باد داده.

بدنبال اين قرارداد، علماى ديگر هم با صدور اعلاميه به آن پيوستند و اين حركت بگونه‏ اى بود كه دولت انگلستان را به عكس‏ العمل واداشت و چارلز مارلينگ، كاردار سفارت انگليس به ميرزا حسن ‏خان مشيرالدوله (وزير امور خارجه ايران) طى نامه‏اى نوشت: جناب مستطاب ... از اصفهان به دوستدار اطلاع رسيده كه علماى آنجا در كار ترتيبى هستند كه نگذارند استعداد اروپايى به فروش برسد و به خريداران ايرانى كه اهميت دارند، اعلام كرده‏اند كه ب ه‏كلى ترك معامله نموده و به مهلت چهارماهه محاسبات خود را با تجارتخانه‏ هاى اروپايى قطع كنند... چون مبلغ زيادى سرمايه انگليسى در اين كار است، اگر اين كار غيرصحيح را بگذارند امتداد پيدا كند، به سرمايه مزبور خطر فاحش وارد خواهد آمد. از جناب مستطاب عالى خواهشمندم مقرر دارند احكام لازمه به كارگزاران اصفهان صادر شود كه از اقدامات فتنه‏ انگيز اين اشخاص فوراً جلوگيرى شود.





تشريفات ورود محمود افغان به اصفهان

«پطرس دى سركيس گيلانتر» در گزارشهاى خود در مورد صدمات وارده بر اصفهان نوشته: محمود پنجاه‏ هزار نفر از ايرانيان را كشته و يكصدهزار تن نيز از قحطى بمردند و پس از تسليم شدن تخت و تاج به محمود افغان، در مورد چگونگى ورود وى به اصفهان مى‏نويسد: «محمود افغان و شاه سلطان حسين سوار شدند و به سوى شهر راندند. 12 نفر سوار در جلوى محمود حركت مى‏كردند و بر مذهب شاه (شيعه دوازده امامى) لعنت مى‏فرستادند. و از راه پل شيراز (خواجو) و خيابان خواجو جلو مى‏آمدند تا داخل شهر شدند... مردم شهر از محله خواجو تا قصر شاهى پارچه ‏هاى زرى و زرباف گرانبها در راه ها گسترده بودند، كه بر همه آنها محمود سوار بر اسب عبور نموده تا به كاخ شاهى وارد شد. سپس براى كوچ افغانان از قندهار به اصفهان، هشت‏هزار شتر روانه شد. در مورد ريخت و هيبت مادر محمود نوشته‏اند:«وى سوار بر شترى بدون خدم و حشم و نديمه و نگهبان از ميدان شاه گذشت و در برابر كاخ، نيمه برهنه با لباسهاى مندرس از شتر پايين آمد؛ در حالى كه با اشتهاى فراوان شلغمى را گاز مى‏زد وارد كاخ شد و...».
و اينان مدت زمانى حاكم بخشى از ايران بوده، در پايتخت آن يعنى اصفهان مستقر بودند.





چگونگى انتقال حكومت صفوى به محمود افغان

بي ‏كفايتى شاه ‏حسين صفوى در مقابله با محمود افغان و طولانى‏شدن محاصره اصفهان در سال 1134، كار را به جايى رسانيد كه شاه فرستاده‏ اى نزد محمود فرستاد و پيغام داد: «تا صدهزار تومان پول نقد و ايالات كرمان و خراسان را به شما مى‏دهم و دخترم را هم بعنوان عروس نزد تو مى‏فرستم، بيا با هم صلح كنيم و چون پدر و فرزند باشيم...» ولى محمود در جواب مى‏گويد «ايالاتى كه به من پيشكش مى‏كنى، هم اكنون از آن من است، پول و كشور مرا، به من مى‏دهى؟ ديگر آنكه دختر تو مرا به چه كار آيد؟ دختران و كسانت را همه به بندگان خويش خواهم داد، آنچه انديشيده‏اى همه بر معيار عقل نادرست است و من دست از اصفهان برنخواهم داشت». شاه سوار بر اسب شد، تا به پاى كوه صفه پيش راند. از آنجا كسى را نزد محمود فرستادند تا وى را آگاه سازد كه شاه براى ديدار او چگونگى انتقال حكومت صفوى به...
آمده است، و مى‏خواهد خويش را در پناه حمايت و حراست او قرار دهد. افغانان پاسخ دادند كه محمود به خواب است و بايد صبر كند تا از خواب بيدار شود. در واقع محمود خواب نبود، ولى از روى عمد به فرستاده چنين پاسخ دادند، آنان شاه را بر پشت اسب نيم ساعت پاى كوه صفه در آفتاب نگاه داشتند و سپس به نزد محمودش بردند. وقتى شاه وارد اطاق شد، محمود نشسته بود. محمود برخاست و شاه به او گفت: «سلام عليكم» و او جواب داد «عليكم ‏السلام» محمود سپس نشست و شاه را جائى پائين ‏تر بردند شاه با دست خود جقه از سرپوش خود جدا كرد و به وزير محمود (اعتمادالدوله) داد و از وى خواست آن را به محمود بدهد و او از گوشه چشم بدو چنان نگريست و (فهماند) كه جقه را قبول نخواهد كرد، بنابراين وزير آن را به شاه باز گردانيد وى آن را بگرفت و خود به جلو شتافت و بر سرپوش محمود نصب كرد و به او گفت: «فرزند به موجب گناهان من، خداوند مرا بيش از اين لايق سلطنت نمى‏داند اينك حق‏تعالى سلطنت به تو مى‏دهد، اين است علامت و نشان پادشاهى كه من بر سر تو مى‏گذارم، سلطنت تو طولانى باد.» و اينگونه طومار سلطنت 230 ساله صفوى درهم پيچيده شد و دورانى از افول و سقوط در جامعه ايران شروع شد.





جوابيه بيوه فخرالدوله حاكم اصفهان به‏ سلطان محمود غزنوى‏

پس از روى‏كار آمدن سلطان محمود غزنوى، وى (براى به اطاعت درآوردن حاكم اصفهان) يك ايلچى به جانب اين شهر فرستاد تا سكه بنام او زده و خطبه به نام او بخوانند. در اين زمان فخرالدوله ديلمى مرده بود و زنش مادر مجدالدوله ديلمى حاكم بود. اين زن عاقله جواب عجيبى نوشته به فرستاده سلطان داد كه چنان سلطان معظمى را از خيال تصرف اصفهان بازداشت، وى به سلطان محمود غزنوى نوشت:
«وقتى‏كه مرحوم فخرالدوله، شوهرم زنده بود همه وقت در اين فكر بودم كه اگر چنين تكليفى (سكه زدن به نام او و خطبه خواندن به نامش) از طرف اعليحضرت سلطان بشود چگونه با او برخورد كنم. اما بعد از مردن شوهرم هرگز اين خيال را نمى‏كنم. زيرا كه سلطان شخصى است عاقل، هيچوقت بدون فكر اقدام به كارى نخواهد كرد. آخر جنگ و فتح و شكست را جزالله تعالى كسى نمى‏داند. اگر سلطان بعد از آن همه فتوحات العياذبالله، خدا نكرده شكست بخورد، چه خال عارى و نام ننگى تا دامنه قيامت براى وجود مبارك آن اعليحضرت باقى خواهد ماند، كه با عاجزه و پيرزنى ستيزه كرد و پيشرفت براى چنين سلطان معظمى حاصل نشد، و اگر چنانچه به شيوه همه وقت لشكريان، سلطانى پيروز شوند. چندان افتخارى نيست كه بگويند چنين سلطان عظيم‏ الشأنى با بيوه فخرالدوله ديلمى جنگيد و بر عجوزه‏اى غالب شد.» اين پيغام چنان به سلطان اثر كرد كه تا حيات ملكه، به خيال تصرف اصفهان نيفتاد و بعد از مرگ وى اصفهان را متصرف شد.





برخورد نفاق‏ افكنانه و عكس ‏العمل هوشيارانه‏

مسعود ميرزا ظل ‏السلطان روزى در عالى‏قاپو با حاج‏ آقا نورالله ملاقات مى‏كند. او كه از اقتدار آقانجفى دلِ خونى داشت، در صدد تحريك برادر برمى‏آيد و به آقا نورالله پيشنهاد مى‏كند كه به علت هوشيارى بيشتر و درك سياسى افزونتر، رياست را به‏ عهده بگيرد و مورد حمايت شاهزاده نيز قرار گيرد. آقا نورالله سر به‏ زير داشته حرفى نمى‏زند. ظل ‏السلطان مى‏انديشد كه سخنانش مؤثر افتاده است. در اين هنگام آقانجفى وارد مجلس مى‏شود و پس از مدتى كه قصد خروج مى‏كند، آقا نورالله جلو دويده كفش‏هاى برادر را جلوى پاى او جفت مى‏كند، و با اين تواضع پاسخ حرفهاى ظل ‏السلطان را مي‏دهد.





فرمان منع باده‏نوشى و چگونگى لغو آن در زمان‏ شاه سلطان حسين‏

نويسندگان تاريخ ايران، شاه سلطان حسين را در جوانى مردى ادب دوست، رئوف، پارسامنش و بى‏اعتنا به دنيا معرفى مى‏كنند. وى پس از تاجگذارى، به درخواست علامه محمدباقر مجلسى، فرمان منع باده‏ گسارى را صادر كرد و كليه باده‏فروشى‏ها را منهدم كرده، دستور داد شش‏هزار غرابه شراب را كه در قصر سلطنتى ذخيره شده بود، در انظار عام بشكنند و روز بعد دو نفر به جرم باده‏نوشى، در ميدان شاه(امام) شديداً تازيانه خوردند. اجراى بى‏چون و چراى فرمان باده‏ گسارى، تنفر و خشم محافل دربارى را برانگيخت و ايشان با اجراى نقشه‏اى، درصدد لغو اين فرمان برآمدند. قضيه از اين قرار شد كه، جده شاه كه مورد علاقه شديد وى بود، خود را به مريضى زد و اطبّاء با تطميع درباريان، شراب براى وى تجويز كردند. پس از جستجوى بسيار و نهايتاً گرفتن مقدارى شراب از سفير لهستان، شاه جامى از آن پر نموده و با دست خود به جده‏ اش داد. اين زن كه به نقش خود واقف بود، گفت: اگر شاه اول لب به آن تر ننمايد، او چگونه خودسرانه ياراى نوشيدن باده خواهد داشت. چون شاه خود را از نوشيدن باده معذور شمرد، او فوراً پاسخ داد: مقامى كه به شاه تفويض شده وى را برتر از كليه قوانين قرار داده است، زيرا در نزد ايرانيان، اصلى متبع است كه پادشاهان تابع هيچ قانونى نيستند و هر آنچه از ايشان سر زند، مرتكب گناه نشده‏اند. او سپس به شاه يادآور شد كه كليه نياكان و اسلاف وى نه فقط باده مى‏نوشيدند، بلكه شرب آنرا براى درباريان خويش مجاز مى‏شمردند و در نهايت گفت، اگر پاى جانش هم در ميان باشد، تا شاه مقدّم نگردد، هرگز به شرب آن دست نخواهد زد. شاه در برابر تقاضاى آنچنان مصرانه، تاب مقاومت نياورد و جامى لبالب نوشيد، او بعد طورى دل به باده بست كه ديگر بندرت توانست به‏ هوش بگذراند و به دقايق امور مملكت رسيدگى كند.





علماى اصفهان و «واقعه رژى»

اولين‏ بار علماى اصفهان خريد و فروش دخانيات را منع كردند. اصفهان نيز از شهرهايى است كه در آن موقع مردمش براى لغو قرارداد «رژى» كوشش‏هاى شايان تقديرى به عمل آوردند. بايد گفت در بين علماى ايران، علماى اصفهان دسته اول بودند كه خريد و فروش دخانيات را منع كردند و به مقاومت منفى پرداختند. علماى اصفهان در آن هنگام در بين مردم نفوذشان بيش از علماى نقاط ديگر بود و مرحوم حاج شيخ محمدتقى معروف به آقانجفى در آن زمان بر علماى آنجا رياست داشت.
پس از آنكه نمايندگان كمپانى رژى در اصفهان استقرار مى‏يابند، تجار تنباكو - فروش به ظل ‏السلطان فرزند ناصرالدين شاه حاكم اصفهان شكايت مى‏كنند و چون نتيجه ‏اى نمى‏گيرند به علماء متوسل شده، چاره كار را از آنها مى‏خواهند. علماى اصفهان هم دستور منع خريد و فروش و استعمال دخانيات را به تمام مسلمانان مى‏دهند و از ميرزاى شيرازى هم تقاضاى تائيد آن را مى‏كنند. هر چند در خارج از اصفهان دستور آنان را كسى اطاعت نكرد ولى در اصفهان اكثر مردم از آنها پيروى كرده، از استعمال توتون و تنباكو خوددارى مى‏كنند. از اين وضع مأمورين كمپانى وحشت كرده، با آنكه خريد و فروش دخانيات در اصفهان نسبت به نقاط ديگر ايران چندان قابل توجه نبود جريان را به تهران تلگراف مى‏كنند و از اولياى دولت مى‏خواهند كه به حكومت اصفهان دستور دهند با آنها مساعدت كرده، نگذارند بيش از اين كمپانى متضرر شده، و دامنه مخالفت مردم بالا بگيرد.
اين تحريم با حكم ميرزاى شيرازى سرتاسر ايران را فرا گرفت و عوامل استعمار را به‏ زانو درآورد.





قدغن كردن قليان در زمان شاه ‏عباس

شاه ‏عباس با تنباكو و قليان مخالف بود و سعى فراوان كرد كه اين عادت تازه را از ايران براندازد. تنباكو را از بغداد و كردستان مى‏آوردند و تجّار انگليسى نيز از اروپا و آمريكاى شمالى آن ‏را وارد ايران مى‏كردند و در اصفهان دكانهاى تنباكو فروشى، از كيسه‏ هاى توتون و تنباكو انباشته بود. در اواخر پادشاهى شاه‏ عباس، كشيدن قليان و چپق به‏ قدرى مرسوم شده بود كه اعيان و سران دولت، حتى در سوارى و سفر و گردش، قليان همراه مى‏بردند و همچنان سواره مى‏كشيدند.
نوشته‏ اند كه شاه‏ عباس يك‏روز كه جمعى از سران كشور در مجلسى مهمان وى بودند، دستور داد تا همه سرقليان‏ ها را از «پِهنِ» خشك و كوبيده اسب چاق كردند و براى سرداران و ميهمانانى كه قليان مى‏كشيدند، به مجلس آوردند، سپس رو به ايشان كرد و گفت: «بينيد كه اين تنباكو چطور است. آن‏را وزير همدان براى من فرستاده و مدعيست كه بهترين تنباكوى دنياست . همه كشيدند و تعريف كردند و به سليقه وزير همدان آفرين گفتند، آنگاه شاه رو به قورچى‏باشى كرد و گفت: ميل دارم عقيده خود را بى‏تعارف بگوئى. قورچى‏باشى گفت: «به سر مقدس قبله عالم كه از هزار گُل خوش‏بوتر است.» شاه نظرى به تحقير بر او افكند و گفت: «مرده شوى چيزى را ببرد كه نمى‏توان آن را از پِهن تشخيص داد!»
عاقبت نيز كشيدن تنباكو و توتون را قدغن كرد و به حكم او اگر كسى چپق مى‏كشيد، بينى و لبانش را مى‏بريدند. با اينهمه پس از مرگ شاه ‏عباس، بار ديگر كشيدن توتون و تنباكو رواج گرفت و بسيارى از مردم ايران به اين عادت، كه هنوز هم باقى است، گرفتار شدند.





حكومت هزار فاميل و شكايت بازرگان

تقسيم قدرت در نظام سياسى ايران در طول حاكميت سلاطين بر آن، همواره بر اساس رابطه خويشاوندى و ميزان نزديكى به دربار بوده است و حكومتهاى محلى معمولاً به وسيله شاهزادگان اداره مى‏شد. سفرنامه‏ نويسان و نمايندگان ديگر كشورها در نوشته‏ هاى خود به اين مطلب تصريح نموده‏اند، از جمله سرپرسى سايكس كه سركنسول انگليس در چندين شهر ايران و مؤسس پليس جنوب بود. ضمن اشاره به نوع دوستى و مهربانى ايرانيان مى‏نويسد: «ايرانيها به طوركلى مؤدب، متعارف و در عين‏ حال ظريف و بذله‏ گو و حاضرجواب هستند و در تأييد ادعاى خود اين داستان را نقل مى‏كند كه يكى از تجار اصفهان نزد حاكم شهر كه از هزار فاميل بود و هر يك از بستگان او هم در شهرى از ايران حكومت داشتند شكايت كرد. حاكم در جواب به او گفت: اگر مى‏خواهى در جايى باشى كه ستم نبينى از اصفهان به شهر ديگر مهاجرت، و در آنجا زندگى كن. بازرگان شاكى گفت: به هيچ‏كدام از شهرهاى اين مملكت نمى‏توانم بروم زيرا در هر شهر يكى از خويشاوندان شما حكومت دارد، در نتيجه در هيچ‏يك از آنجاها از ستم فاميل شما در امان نيستم، حاكم اصفهان خشمگين شد و گفت: پس برو به جهنم. بازرگان شاكى با خونسردى خنديد و گفت: خاطر مبارك هست كه پدر والاتبارتان همين چند سال پيش به آنجا رفت؟!!





كشف حجاب در اصفهان‏

مسئله كشف حجاب پس از سفر رضاشاه به تركيه در فاصله سالهاى 1313 تا 1314 با اقدامات وسيع تبليغاتى براى آماده كردن افكار عمومى آغاز شد، ولى پس از چندى به دليل عدم موفقيت، خشونت تنها ابزار اجراى كشف حجاب گرديد. با اين حال گزارشهاى محرمانه كه از شهرها به مركز مخابره مى‏شد، خبر از عدم موفقيت قابل انتظار مسئولين مى‏داد. دو گزارش از دهها گزارشى كه از اصفهان به تهران مخابره شده، در ذيل مى‏آوريم:


گزارشى از خوراسگان به حكومت اصفهان

حضور مبارك حضرت اشرف حكمران اصفهان دامت شوكةالعالى - محترمانه معروض مى‏دارم در موضوع نهضت بانوان، نسوان در جلسه جشن در قصبه خوراسگان جى تشكيل شد از طرف ماليه و معارف و كدخدا و چند نفر منعقد و چند روز زنها، بى‏حجاب به حمام و جاهاى ديگر مى‏رفتند تا آنكه از جانب حاجى غلامعلى ربانى و... چندى قبل تحريكاتى نمودند و مردم را فريب دادند كه دو دفعه به حالت اوليه خويش برگشته‏ اند و امروز هيچ زنى در خوراسگان بى‏حجاب نيست و آن چند نفر كه كشف حجاب نموده بودند مورد طعن و سرزنش سايرين واقع شده‏اند. از مقام محترم تقاضاى تحقيق محلى و مفتش صحيح‏ العمل سرى داشته تا اينگونه تحريكات جلوگيرى شود.


گزارش حكومت اصفهان به رياست الوزراء (21 خرداد 1315)

رياست‏ الوزراء در جواب مرقومه متحدالمآل نمره 2970 محترماً معروض مى‏دارد، قبل از وصول مرقومه از طرف شهربانى، با دستور حكومت به‏ قدرى كه وسايل موجود بوده اقدام لازم به عمل آمده است. ولى تصديق خواهند فرمود كه در اصفهان، جائى كه درشكه ‏چى‏هاى آن هم معمم بوده‏اند، اين قبيل مسائل در ترك عادت چندصدساله بايد به تدريج عملى گردد. حالا هم نه‏ اينكه زنهاى با حجاب وجود دارند، ولى البته در طرز لباس و تهيه آن به طوريكه مطلوب است تا امروز دقت‏هاى لازم به عمل نياورده‏ اند. لكن خاطر مبارك را مطمئن مى‏نمايد كه مجاهدت كامل در پيشرفت اين كار و اجراى امر فوق به عمل خواهد آمد.





نخستين مدرسه در اصفهان

نخستين مدرسه‏اى كه در اصفهان دائر گشت مدرسه‏اى است كه شيخ‏الدين ابوعلى سينا فيلسوف شهير در آن به تدريس اشتغال داشت وى چندى وزارت عطاءالدوله كاكويه را در اصفهان به عهده داشت و در ضمن اشتغال به شغل وزارت، تدريس هم مى‏كرد. از باقيمانده مدرسه‏اى كه استاد در آن به تدريس مشغول بود گنبدى است در باب‏الدشت كه هنوز پابرجاست.





اولين مدرسه اسلامى در اصفهان‏

اولين مؤسسه‏اى كه در دوره اسلامى در اصفهان براى تعليم و تربيت مسلمانان بكار برده شد، مسجد جامع اصفهان بود. اوقات تعليم موقعى بود كه مردم از عبادت فارغ شده به مسجد نيازى نداشتند يعنى از بامداد تا نيمروز، و سپس ميان نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا (زيرا اهالى اصفهان اهل سنت بودند). جايگاه درس عبارت بود از شبستان و رواق و ايوان مسجد. مواردى كه تدريس مى‏شد در آغاز عبارت بود از قرائت قرآن، حديث، بحث در اصول دين و مذهب - تفسير قوانين شرع (فقه).





اولين مدرسه جديد اصفهان‏

اولين مدرسه، با شكل جديد آن بنا به‏ درخواست ظل ‏السلطان از ناصرالدين‏ شاه ايجاد شد و بنابراين درخواست مقرر گرديد كه مدرسه ‏اى در اصفهان دائر گردد، لذا مرحوم ميرزاعليخان سرتيپ معروف به «ناظم‏ العلوم» كه از تحصيل‏كرده‏ هاى مدرسه «سن سير» فرانسه بود و چند نفر از فارغ‏ التحصيلهاى دارالفنون بنام هاى مرحوم (ميرزا على‏اكبرخان سرتيپ) و برادر او ميرزا حسين‏خان (سرهنگ) كه دوره‏ هاى تعليمات افسرى را طى كرده بودند به اصفهان اعزام شدند و بر اثر مأموريت اين هيأت بود كه در رجب سال 1298 قمرى اولين مدرسه دولتى و اولين مدرسه در ايران به مديريت و سرپرستى مرحوم ميرزا عليخان ناظم ‏العلوم در عمارت هشت ‏بهشت تأسيس و افتتاح گرديد.





جشن آبريزان در اصفهان

دن گارسيا سفير اسپانيا در ايران در دوران صفويه در سفرنامه خود در باره آئين اين جشن در اصفهان مى‏نويسد:
از چند قرن پيش همه ساله در ماه ژوئيه ايرانيان جشنى مى‏گيرند بنام جشن آبريزان، اين جشن در اصفهان، بدين ترتيب است كه همه مردم از هر ملت و طبقه غير از زنان، در كنار رودخانه زاينده‏ رود جمع مى‏شوند. و زنان بالاى پل به تماشا مى‏نشينند: مردان در اين روز لباسهاى كهنه و كوتاهى كه با لباسهاى معمولى ايشان تفاوت بسيار دارد مى‏پوشند و شلوارهاى تنگ به‏ پا مى‏كنند و به جاى عمامه شب‏كلاه كوچكى بر سر مى‏نهند و در كنار رودخانه همگى به‏ درون آب مى‏روند و بر سر و روى يكديگر آب مى‏پاشند و براى اينكه از عهده اين كار برآيند هر يك ظرفى نيز همراه مى‏برند. كار آب‏پاشى گاه بدانجا مى‏رسد كه ظرفها را به سوى يكديگر پرت مى‏كنند و سرهاى بسيار شكسته مى‏شود و گاه چند نفرى هم به جهان ديگر مى‏روند...





اصفهان پس از اسلام در 8 دوره پايتختى اصفهان‏

آل‏ زيار (مرداويچ ديلمى مقتول در سال 323 در اصفهان)
آل ‏بويه (عمادالدله در اصفهان و رى و سبزوار و گاهى تا بغداد)
سلاجقه (ملكشاه و برخى از جانشينان او)
آق‏قيونلو (حسن‏بيك - يعقوب بيك - رستم بيك)
صفويه (از شاه‏عباس كبير به بعد)
در سال 1164 كريم‏خان زند و ابوالفتح ‏خان بختيارى و على‏مرادخان موافقت كردند كه ميرزا ابوتراب خليفه سلطانى فرزند ميرزا مرتضى‏صدر را كه مادرش دختر شاه سلطان حسين صفوى بود به سلطنت انتخاب كنند و وى را بنام شاه اسماعيل سوم ناميدند و اصفهان را پايتخت قرار دادند و بعدها كريم خان از طرف وى بعنوان وكيل ‏الدوله ملقب شد
زنديه (على مرادخان متوفى بسال 1199 ه.ق)
باقرخان خوراسگانى در دوره فترت بعد از عليمرادخان براى چند روزى ادعاى سلطنت كرد و خويشتن را شاه باقر ناميد و در اصفهان تاج‏گذارى كرد





سرنوشت كتابخانه‏ هاى اصفهان در دوران صفويه‏

يكى از نمادهاى توسعه و رشد فرهنگى در جوامع، تعداد كتابخانه‏ هاى موجود در آن و ميزان استفاده از آنها مى‏باشد از آثار فرهنگى و پرارزش در دوران صفويه وجود كتابخانه‏ هاى نسبتاً معتبر، نادر و... نفيس موجود در اصفهان بوده كه از جمله آنها: كتابخانه دربار صفويه، علامه آقاحسين خونسارى، ميرزا عبدافندى، فيض، علامه مجلسى، ميرزا ابوطالب‏بن عبداله زاهدى، ميرزا عنايت‏ الله اصفهانى، علامه سبزوارى، ميرزا عبدالله افندى، امير صدرالدين فندرسكى، شيخ نثار، شيخ بهاءالدين محمدعاملى، ميرزا ابوالقاسم فندرسكى بوده است.
متأسفانه اين گنجينه‏ هاى بي‏نظير پس از استيلاى افاغنه و سقوط حكومت صفويه و دست يافتن آنها بر اصفهان سوزانده و برباد داده شد بطوريكه مى‏نويسند هفته ‏ها بلكه ماهها كتابهاى اين كتابخانه‏ ها به صرف گرم كردن حمامهاى شهر رسيده، اين سرمايه ‏هاى با ارزش به اين صورت نابود گرديد.





جشن سده در اصفهان در زمان مرداويج‏

يكى از سردارانى كه بر قسمت بزرگى از ايران حاكم شد، مرداويج بود. كه در زمان خلفاى عباسى (المقتدر) مى‏زيست از خصوصيات او احياى آداب و سنن ايران قبل از اسلام بود و از جمله به برگزارى باشكوه «جشن سده» مى‏پرداخت، مسكويه در خصوص چگونگى برگزارى اين جشن در اصفهان مى‏نويسد:
«زمانى كه شب آتش‏ افروزى جشن سده فرا رسيد، مرداويج از مدتى قبل از اين دستور داده بود، از كوهها و نواحى دور دست هيزم گردآورند و به اطراف رودخانه زاينده‏ رود حمل كنند، همچنين فرمان داد نفت‏ اندازان و آتش‏ افروزان و كسانى كه در افروختن آتش مهارت داشتند و مى‏توانستند وسائل آتشبازى را فراهم سازند در اصفهان جمع شوند. در اطراف اصفهان كوهى و تلى باقى نماند كه در آن هيزم و بوته‏ هاى خار تعبيه نكرده باشند، تعداد زيادى كلاغ و مرغان ديگر به چنگ آورده و به منقار و پاهاى آنها گردوهائى كه از نفت و مواد سوزان انباشته شده بود مى‏بستند... مقصود از چنين كارهائى، اين بود كه در يك زمان، آتش، از قله كوهها و بالاى بلنديها و در صحرا و در مجلس جشن كه خود مرداويج در آن حضور مى‏يافت، بوسيله مرغانى كه رها مى‏ساختند، زبانه كشد.





سقاخانه مسجد جامع اصفهان

برخورد مسلمانان با فرقه‏ هاى ديگرى مذهبى و رعايت عدالت در باره آنان در دوره‏ هاى مختلف صفحات زيادى از كتابهاى تاريخ را مزين نموده است.
استاد محمد محيط طباطبائى در اشاره‏اى كه به «سهم اصفهان در فرهنگ جهان» نموده‏ اند مى‏نويسند:
نكته‏اى كه نمى‏توان در اينجا نگفته گذاشت و گذشت، داستان بناى سقاخانه يا آبگير مدرسه و مسجد جامع اصفهان است، هنگام تكميل ساختمان قديمى به عهد معتصم، جاى اين آبگير، خانه‏اى متعلق به يك‏نفر يهودى بود كه به هيچ مبلغى راضى نمى‏شد بفروشد. و هم كيشان، او را مانع مى‏شدند. بانى خير، به هر نحو بود مى‏خواست او را راضى كند. سرانجام موافقت كرد كه سطح خانه او با دينار زر بپوشند تا حاضر به فروش شود.
شايد هر گزى از آن خانه به بيش از پانصد دينار زر قيمت‏گذارى شده باشد. و اين قديمى‏ترين نرخى است كه در آن زمان براى زمين ساخته شده ممكن بود فرض شود. سخن از ارزانى و گرانى نيست، بلكه شاهدى از سماحت و عدالت مسلمانان در باره اهل كتاب محسوب مي‏شود.





انجمن صفاخانه‏

در سال 1320 ه ق يك كشيش انگليسى به‏ نام «تيزدال» كتابى در رّد اسلام نگاشته، به‏ دنبال آن نيز تبليغات وسيعى از طرف مسيحيان اصفهان به‏ راه مى‏افتد. اين عمل موجب مى‏شود كه در سال 1321 ه ق بزرگان اصفهان از جمله آقا نورالله و آقانجفى و ركن ‏الملك شيرازى در محله ارامنه اصفهان انجمنى به نام «صفاخانه» تأسيس نمايند. كار اين انجمن ترتيب دادن جلسات بحث و مناظره بين علماى مسيحى و دانشمندان مسلمان بود، كه متن آن نيز در مجله «الاسلام» كه از طرف انجمن منتشر مى‏شد چاپ مى‏گرديد، مرحوم «داعى‏الاسلام» كه در زمينه كتابهاى عهد عتيق و علم‏الاديان مطالعات فراوانى داشت از جمله كسانى بود كه اغلب با داعيان مسيحى مناظره مى‏كرد. تأثير اين كار فرهنگى تا آنجا بود كه نسخه ‏هاى مجله در لندن و بعضى پايتخت‏هاى اروپائى، همچنين مصر، بمبئى، حجاز، عثمانى مورد استفاده صحيح متفكرين مسلمان در برخورد با آراء مسيحيت قرار گرفت.





يهوديان اصفهان در دوران مشروطه‏

پس از فرمان مشروطيت انجمن ولايتى اصفهان در (1324 ه ق) در محل عمارت چهلستون اصفهان افتتاح گرديد. اين انجمن نهاد سياسى و اجتماعى جديدى بود كه در مدت كوتاهى به بهترين مرجع تصميم‏ گيرى و اداره اصفهان تبديل گرديد و حتى اقدامات حاكم را كنترل مى‏نمود. بر تصميمات او تأثير مى‏گذاشت.
در همين دوران عده‏اى از صنف پارچه‏ فروشان در انجمن حاضر شده، از جماعت يهوديان دستفروش، كه پارچه‏ ها را به در خانه‏ هاى مسلمانان برده، بفروش مى‏رساندند شكايت كرده، مى‏گفتند كه معامله با آنها موجب فساد عقيده و ارتكاب گناه مى‏شود. به دنبال شكايت آنان، انجمن حاج محمدحسين كازرونى را مأمور ساخت تا به موضوع رسيدگى كند. پس از نشست و برخاست‏ها در حضور عده‏اى از بزرگان شهر، در خانه حاج محمدحسين كازرونى، تعهدنامه‏اى از يهوديان گرفتند كه برطبق آن، ايشان ملتزم شدند: در محلات اصفهان و خارج شهر اصفهان، تا دو فرسخى معامله جنس بزازى و علاقه‏ بندى و حرير نكنند و نيز متعهد شدند كه زنان آنها روبند نزنند كه شبيه زنان مسلمان شوند و از جهت وضع و لباس شبيه به ‏مسلمانان نباشند و به‏ هر عنوان با مسلمانان معاملات مسكرات و شراب ‏فروشى ننمايند و... كه در غيراين‏صورت امناى مجلس محترم ملى مختارند كه در باره كار خلاف ايشان اقدام لازم را مبذول نمايند.





اولتيماتوم روس و تحريم كالاهاى روسى در اصفهان‏

مهمترين حادثه در دوره دوم مجلس شوراى ملى اولتيماتوم روسيه به ايران مى‏باشد. همسايه شمالى ايران در سال 1329 ه ق از حريم مرزهاى ايران عبور كرد و خواسته‏ هاى نامشروع خود را با تهديد به اشغال ايران بيان كرد. دولت براى تصويب اين درخواست نامشروع روسيه، مجلس را تحت ‏فشار قرار مى‏دهد. ولى مرحوم آيت‏ الله مدرس با بيان اين سخن كه شايد مشيت خداوند بر اين قرار گرفته باشد كه آزادى و استقلال ما به زور از ما گرفته شود، ولى سزاوار نيست كه ما خود به دست خويش آن را از دست بدهيم. نمايندگان را مصمم به رد اولتيماتوم مى‏كند. در اين ميان علما و مردم اصفهان بى‏طرف نمانده و به رهبرى آقانجفى به مبارزه اقتصادى عليه روسيه مى‏پردازند و آقانجفى طى اعلاميه ‏اى كه صادر مى‏كند، به ‏كلى دادوستد و معامله با شعبه بانك استقراض روس در اصفهان را موقوف كرده، قند و شكر و چاى روس را نيز تحريم مى‏كنند، روزنامه زاينده ‏رود كه در آن زمان منتشر مى‏شد در مورد حكم تحريم آقانجفى و اثرات آن مى‏نويسد: «حضرت آيت ‏الله آقانجفى اغلب اوقات را در تلگراف خانه حاضر و به ارشاد مسلمانان و راهنمائى در حفظ بيضه اسلام مى‏پرداختند و نيز حكم كتبى راجع به حرمت امتعه روس از قند و چاى و امتعه و اقمشه مرقوم فرموده‏اند، و تجار اصفهان هم نظر به احساسات اسلاميه، اولين اشخاص بودند كه اين حكم را اطاعت نموده، عمدتاً به طرفهاى روسى خود تلگراف نموده‏اند كه از اين تاريخ به بعد امتعه روس را نه به‏ طور امانت و نه به‏ طور خالصه براى آنها خريدارى و حمل نكنند...» و از اين‏ طريق به مبارزه منفى عليه سلطه ‏گران روس پرداختند.





اولين چاپخانه خاورميانه در اصفهان‏

بنابر آنچه از تاريخ استفاده مى‏شود اولين چاپخانه خاورميانه در اصفهان توسط خاچاطور ايجاد گرديد. وى از سال 1620 م سمت پيشواى دينى ارامنه اصفهان را عهده ‏دار شد. از كارهاى وى تأسيس اولين چاپخانه در ايران و خاورميانه در شهر اصفهان بود، اين چاپخانه كه با سعى و جديت روحانيون كليساى وانگ تهيه شده بود اولين كتاب خود را به عنوان «زبور داود» در سال 1638م به چاپ رسانيد، اين كتاب داراى 572 صفحه است. مدت زمان بسيار زيادى صرف چاپ آن شده، و امروزه تنها يك نسخه آن در كتابخانه بادليال دانشگاه آكسفور مى‏باشد.





تحصن تاريخى اصفهان‏

از اوائل سال 57 نهضت اسلامى در اصفهان شتابى بيش از پيش پيدا كرد. اربعين شهداى تبريز در مسجد حكيم اصفهان با حضور چندين هزار نفر تشكيل شد و پس از آن در خيابان هاى مركزى شهر تظاهرات گسترده‏اى صورت گرفت و ده ها نفر دستگير شدند. در خرداد ماه 57 آيت‏ الله طاهرى از تبعيد آزاد شد و مورد استقبال مردم از 10 كيلومترى بيرون شهر تا حسين‏ آباد قرار گرفت. روز جمعه 6 مرداد 57 انبوه نمازگزاران در مسجد مصلى حاضر شدند. خطبه ‏هاى اين روز كه توسط آيت‏ الله طاهرى خوانده شد در باب حكومت اسلامى و نفى حكومت شاه و اعتراض به كشتار رژيم در شهرهاى ديگر بود. بعدازظهر همان روز به مناسبت تجليل از شهداى مشهد و رفسنجان مراسمى در مسجد سيد برگزار شد و به دنبال سخنان پرشور حجت‏ الاسلام غفارى مردم با شعار مرگ بر شاه و درود بر خمينى از مسجد به خيابان ها ريختند و با پليس درگير شدند. پس از آن ساواكيها به منزل امام جمعه هجوم آورده، ايشان را دستگير و به تهران اعزام مى‏كنند. مردم خبردار مى‏شوند و در خيابان حسين ‏آباد اجتماع مى‏كنند. خبر سريعاً به دانشگاه كه نزديك آن محل است و نيز حوزه علميه و بازار و ديگر محله ‏هاى شهر منتقل مى‏شود و جمعيت انبوهى شروع به تظاهرات مى‏كند نيروهاى رژيم به روى مردم آتش مى‏گشايند و حدود ده نفر را مجروح و يك نفر را به شهادت مى‏رسانند. همزمان روحانيون و جمعى از مردم معترض از مدرسه صدر بازار به طرف منزل مرحوم آيت ‏الله خادمى حركت مى‏كنند. پس از گزارش ماوقع به ايشان قرار مى‏شود براى اعتراض تحصن كنند. مردم بيشترى از بين راه به آنان مى‏پيوندند و بعدازظهر روز سه‏ شنبه 10 مرداد تحصن تاريخى اصفهان آغاز مى‏شود. از گوشه و كنار شهر و حومه و از شهرهاى اطراف سيل مردم به منزل مرحوم آيت ‏الله خادمى سرازير مى‏شود. از فرداى شروع تحصن در منزل و كوچه‏هاى اطراف بلندگو نصب مى‏شود. تحصن كه با خواسته اوليه آزادى آيت‏ الله طاهرى برپا شده بود، سريعاً به مركز نشر آگاهيها و افشاى جنايات شاه تبديل مى‏شود و از سوى ديگر توسط افراد خير، پذيرائى از اقامت ‏كنندگان تدارك ديده مى‏شود.
از نكات جالب اين تحصن آنكه جوانان انقلابى شبانگاهان از منزل آيت ‏الله خادمى حركت و عمليات ايذائى گسترده‏اى بر عليه مراكز فساد اقتصادى و اخلاقى رژيم تبهكار انجام مى‏دادند و باز به محل تحصن برمى‏گشتند كه از جمله آن آتش زدن رستوران آمريكائيها در هتل پل، به آتش كشيدن سينما شهر فرهنگ، كه مركز پخش فاسدترين فيلمها بود، به آتش كشيدن دهها بانك و مركز فساد و مشروبخوارى بود. از خاطرات فراموش‏ نشدنى اين تحصن پيام حضرت امام(ره) از نجف به مردم اصفهان بود كه به مقدار وسيعى در بين مردم پخش شد، در شب 5 رمضان (19/5/57) عوامل سركوب رژيم با سلاحهاى آتشين به‏ محل تحصن حمله كردند، امّا مردم به مقاومت پرداختند و تا صبح چندين‏ بار حملات سازمان يافته دژخيمان را خنثى كردند و آنها را به عقب راندند. نيروهاى رژيم عليرغم پرتاب مكرر گاز اشك‏آور و تيراندازى‏هاى پى‏درپى و گرفتن 4 شهيد و چندين مجروح از مردم نتوانست به محل نزديك شود. بالاخره صبح روز 5 رمضان جمعيت متحصن، خود تصميم گرفت محل تحصن را ترك و در سطح شهر توزيع و از نقاط مختلف به رژيم پوسيده پهلوى ضربه بزند. عصر اين‏روز در اصفهان حكومت نظامى برقرار شد با برقرارى حكومت نظامى كه براى اولين‏ بار انجام مى‏گرفت عمر دوره عوام ‏فريبى رژيم آمريكائى شاه به‏ سر آمد و مبارزات مردم وارد مرحله نوين گرديد. واقعه شب روز 5 رمضان مجموعاً 10 شهيد و حدود 100 مجروح تقديم انقلاب كرد.





از كاروانسراى صفوى تا هتل‏ عباسى‏

كاروانسراى صفوى به‏ دست مادرشاه سلطان حسين براى تأمين درآمد مدرسه سلطانى (مدرسه چهارباغ) و طلاب آن احداث شد. گرار فرانسوى يعنى همان كسى كه نقشه خراب كردن و تغيير شكل دادن اين كاروانسرا را كشيد در كتاب آثار ايران خود، اين كاروانسرا را جزو آثار باستانى مهم دانسته است.
اين كاروانسراى تاريخى كه در مركز شهر اصفهان تنها كاروانسراى مزين به كاشى از عهد صفوى و بهترين نمونه آن براى بازديد جهانگردان بود، در سمت شرقى مدرسه واقع و از طرز بنا معلوم مى‏شده كه بناى كاروانسرا از حيث حجرات و كاشى‏كارى و حجارى و اتصال ديوارها عيناً شبيه بناى مدرسه چهارباغ است و متواتراً در اصفهان شنيده شده كه اين كاروانسرا از موقوفات مدرسه بوده، ساختمان آن با ساختمان مدرسه در يك موقع انجام گرفته است. اين بناى تاريخى در دوران حكومت محمدرضاى پهلوى به هتل مدرنى تبديل شد كه آقاى عبدالحسين سپنتا در همان دوران در اعتراض به اين عمل نوشت «بدون رعايت اصول و سبك تاريخى با چند ميليون صرف پول، هتل مدرنى در آنجا برپا ساختند و تمام اثاثيه و لوازم اين مهمانخانه را كه در پايتخت صفوى بنا شده از اروپا وارد كردند، حتى كاشى و قاليهاى آن‏را هم كه اصفهان مركز اين دو صنعت قديم ايرانى مى‏باشد از ايتاليا و فرانسه آوردند. اين آقايان هواپيمايى كرايه كردند تا اثاثيه چوبى مانند ميز و صندلى و غيره را كه براى حمل با هواپيما نيز بسيار نامناسب و بدبار بود و در اروپا ساخته شده بود به ايران حمل كنند، در صورتى‏كه در تهران و اصفهان بهترين مبلها به‏دست نجاران ايرانى ساخته و پرداخته مى‏شود و با اين عمل هم ضرر مالى به ايران زدند و هم به هنرمندان ايرانى توهين كردند...»
و بدين ‏ترتيب كاروانسراى صفوى كه از آثار به‏ جا مانده دوران صفويه بود و بايستى در معرض ديد عموم مردم و علاقمندان به آثار تاريخى قرار داشته باشد اينك محل اسكان و استراحت قشر خاصى از افراد جامعه و ميهمانان خارجى مى‏باشد.





دروازه‏ هاى اصفهان در دوران صفويه‏

در قرن 17 ميلادى يعنى در دوران حكومت صفويه شهر اصفهان به وسيله ديوارى كه طول آن حدود 28 كيلومتر بوده است محافظت مى‏شد، اين حصار داراى دروازه‏ هاى متعددى براى عبور و مرور بوده است، شاردن جهانگرد فرانسوى از 8 دروازه اصلى و 6 دروازه فرعى شهر سخن گفته و در باره دروازه‏هاى اصلى شهر مى‏گويد:
«چهار دروازه رو به جنوب است كه عبارتند از دروازه حسن‏ آباد، جوباره (كه دروازه عباسى نيز گفته مى‏شود)، كران و سيد احمديان و چهار دروازه ديگر رو به باختر و شمال است كه به نامهاى دروازه شاه يا دروازه دولت، دروازه لنبان، دروازه طوقچى و دروازه دردشت مى‏باشد». اين دروازه‏ها كه در آن زمان محل خارج شدن از شهر اصفهان محسوب مى‏گرديد امروزه تقريباً مركز اصلى شهر را تشكيل مب‏دهد.





اصفهان در جنگ اول جهانى‏

در جنگ اول اگرچه دولت ايران رسماً بى‏طرفى خود را در جنگ اعلام داشته بود، معهذا قسمتى از قواى مختلف كشور كه بنام (ژاندارمرى) ناميده شده، و زير نظر افسران سوئدى تربيت مى‏گرديد به آزاديخواهان پيوست و علناً بر عليه متفقين جنگ جهانى قيام كرد. روسها نيز از شمال به خاك ايران تجاوز كرده، تا قزوين جلو آمدند. آزاديخواهان به اصفهان آمده، در اصفهان به رهبرى حاج ‏آقا نورالله، روحانى متنفذ و آزاديخواه و آيت ‏الله مدرس و وحيدالملك شبانى و سليمان ميرزا و عده‏اى ديگر از اهالى اصفهان كميته‏اى بنام «كميته دفاع ملى» تشكيل گرديد و مشغول پول گرفتن از مردم و تهيه نيرو شدند. در روز عيد نوروز سال 1296 ه ش قشون روس كه مأمور سركوب آزاديخواهان بود پس از زدوخورد با نيروهاى ملى در اصفهان، اين شهر را به‏ تصرف خود درآورد. اعضاء كميته دفاع ملى پراكنده شده، هر كدام به طرفى رفتند و حاج‏ آقا نورالله كه رهبر نهضت و جنبش به شمار مى‏رفت ناچار به كوهستانهاى بختيارى پناه جسته و پس از چند ماه اقامت در آنجا به كربلا رهسپار شد. روس‏ها نيز اموال او را مصادره كردند و برادر او آقا جمال ‏الدين را نيز به تهران تبعيد نمودند. وضع اصفهان پس از آمدن روسها بسيار پريشان گرديد، قشون روس در طى مدت اقامت طولانى خود در اصفهان پريشانى‏هاى بسيار ايجاد كرد، چرا كه از يك ‏سو در داخل شهر هر آنچه كه مى‏خواستند انجام داده، عمل مى‏كردند، از سوى ديگر جنگها و درگيرى‏هاى آنان با دسته ‏هاى پراكنده و مسلح روستاهاى اطراف شهر باعث پايمال شدن زراعت روستائيان و تاراج كردن هستى آنان بود، آذوقه و علوفه حيوانات سپاه روس مقيم اصفهان بناحق بر روستاها و ده‏ها حواله مى‏شد و روستائيان اجباراً بايد خواسته ‏هاى آنان را اجابت نموده، و هستى خويش را به سپاه روس تقديم دارند. نتيجه آن همه نابسامانى‏ها پايانى بسيار دلخراش پيدا كرد و آن قحط و غلاى سال 1297 ه ش بود كه بسيارى از مردم اصفهان از گرسنگى جان دادند و خسارات جبران ناپذيرى به مردم اصفهان وارد شد.





ارامنه و مشاغل آنان در دوره صفويه و قاجاريه در اصفهان‏

قصبه جلفا در ساحل جنوبى زاينده‏ رود اصفهان به فرمان شاه‏ عباس اول براى سكونت ارامنه‏ اى كه در سال 1013 هجرى از ارمنستان به اصفهان كوچ داده شده بودند اختصاص داده شد و بر جمعيت آن بتدريج افزوده شد، زيرا گروهى از عيسويان ديگر ايران هم از هر فرقه به حكم اشتراك مذهب در جلفا كه شهر كوچكى شده بود منزل گزيدند. شاه ‏عباس براى ارامنه جلفا حقوق و امتيازات خاص قائل شده بود چنانكه مى‏توانستند برخلاف ساير عيسويان به آزادى خانه و ملك و هرچه بخواهند خريدارى كنند و براى خود حاكم و قاضى و كلانتر ارمنى انتخاب كنند و در اجراى مراسم و تشريفات دينى خود آزادى تام داشتند.
شاه فرمان داده بود كه هيچ مسلمانى در جلفا منزل نكند و هر گاه يكى از مسلمانان نسبت به افراد ارمنى بدرفتارى كند او را به‏ سختى كيفر دهند و همچنين اجازه داده بود كه ارمنيان جلفا اعم از زن و مرد مانند ايرانيان لباس بپوشند و سران آنها مانند بزرگان و اعيان ايرانى در اسب ‏سوارى خود زين و لگام زرين و سيمين بكار برند.
در ماه شوال 1028 هجرى شاه‏ عباس تمام زمينهاى كنار زاينده ‏رود را كه ارامنه جلفا در آنجا براى خود خانه ساخته بودند و ملك شخصى وى بود به‏ موجب فرمانى به آنها بخشيد و براى جلب خاطر ارامنه جلفا و عيسويان ديگر كه در پايتخت او بسر مى‏بردند و نيز به ملاحظات سياست خارجى خود در سال 1023 هجرى قمرى به ساختن كليساى بزرگ در جلفا براى ارامنه و پيروان دين عيسى همت گماشت، در پرتو اين آزادى و رفاه و آسايشى كه براى ارامنه موجود شد، جلفا تدريجاً بسط و توسعه يافت و بصورت شهر كوچك زيبائى درآمد. خانه‏ هاى زيبا و باغهاى بزرگ ميوه مخصوصاً تاكستانهاى وسيع پيدا كرد و كليساها و برجهاى ناقوس در گوشه و كنار آن بنا گرديد. هم‏اكنون در جلفا سيزده كليساى تاريخى وجود دارد كه بعضى از آنها مانند كليساى بيدخم (بيت‏اللحم) از دوره شاه‏ عباس اول و كليساى وانك از دوره شاه‏عباس دوم از شاهكارهاى هنرى اصفهان به شمار مى‏روند و داخل آنها عموماً زرنگار و با تابلوهاى بزرگ نقاشى و صفحات عالى گچ‏برى و از اره‏ هاى كاشيكارى آراسته شده است. بانى ساختمان كليساها و اسقف‏ها و كشيشان بزرگ و كلانترها و اشخاص سرشناس در رواق ها و ايوان ها و محوطه ‏هاى كليساها مدفون شده ‏اند و بر مزار آنها سنگهاى يكپارچه مرمرى و پارسى داراى كتيبه و آرايشهاى گل و بوته قرار داده‏اند. قبرستان قديمى جلفا در جنوب آن و در دامنه كوه صفه، قرار دارد هزاران قبر با تخته سنگ هاى يكپارچه منظره مخصوص باين قبرستان مسيحي هاى اصفهان داده است. بسيارى از قبور داراى خط و نقوش برجسته است و مشاغل و مناصب درگذشتگان ارمنى در قرن 17 و 18 و 19 ميلادى از مطالعه اين نقوش و خطوط معلوم مى‏شود.
يكى از ارامنه هنرمند جلفا بنام آبراهام گورگنيان در سالهاى اخير دست به‏ كار جالبى زده و به‏ تشويق هيئت خليفه ‏گرى جلفا و يكى از دانشمندان و مطلعين معاصر ارمنى بنام هانانيان كه در سال 1340 شمسى درگذشت مجموعه‏ اى از نقوش سنگهاى قبور ارامنه و كتيبه ‏هاى آنها به‏ زبان ارمنى فراهم آورده است كه در يكى از اطاقهاى جنب سردر كليساهاى وانك در معرض تماشاى سياحان قرار دارد. نگارنده اين مقاله تعدادى از آنها را يادداشت نمود و از مطالعه آنها حدود پنجاه شغل و منصب كه ارامنه به آنها اشتغال داشته‏ان استخراج نمود. مشاغل و مناصبى كه از مطالعه كتيبه‏ هاى سنگ هاى قبور به‏ دست آمد به‏ شرح زير است: ريخته‏ گرى، گچ‏برى، زرگرى، كوه ‏برى، ساعت‏ سازى، بازرگانى، بافندگى، جولائى، پالان‏دوزى، قالى‏بافى، باغبانى، چكمه ‏دوزى، كدخدائى، چينه ‏كشى، تربيت اسب، امور چاپ، نوازندگى، خياطى، حلاجى، دباغى، سموردوزى، قصابى، غربال ‏سازى، شماعى، سلمانى، نانوائى، نجارى، كفاشى، نقاشى، مينياتورسازى، قافله‏ سالارى، ناخدائى، پزشكى، جراحى، پزشك دربار، مورخ، دبير، مترجم، كلانتر، سنگ ‏تراشى، شيشه ‏برى، آهنگرى، اسلحه ‏سازى، آينه‏ سازى، مسگرى، بنائى، توپچى‏گرى، سربازى، كلاه‏دوزى.





ورقى از دفتر مشروطيت در اصفهان‏

يكى از موضوعاتى‏كه تاكنون تاريخ حق آن‏را ادا نكرده، فداكارى‏هاى مردم اصفهان براى ثبت و برقرارى مشروطيت ايران است. تاريخ همه‏ جا نام مجاهدين و فداكاران آذربايجان و گيلان را ضبط كرده و از خدمات آنان به ‏نيكى ياد كرده در صورتى‏كه از كارهاى مردم اصفهان و مجاهدت هاى دو عالم معروف آقا نجفى و حاج‏ آقا نورالله كمتر ذكرى به‏ ميان آمده است. انجمن‏هاى ايالتى آذربايجان و گيلان كمتر كارى را بدون صواب ديد و مشورت انجمن ايالتى اصفهان انجام مى‏داده، اغلب اقدامات خود را به اطلاع اعضاى انجمن اصفهان مى‏رساندند. روزنامه انجمن ايالتى اصفهان و مجاهدين و آزاديخواهان اين شهر ارزش و موقعيت مخصوصى در پيشرفت اساس مشروطيت داشته ‏اند. سردار اسعد و ساير افراد ايل بختيارى از مبرزين اعضاء انجمن ايالتى اصفهان كسب تكليف مى‏نمودند بارى منظور در اين مقاله ذكر خدمات مردم اين استان به برقرارى مشروطيت نيست چه آن خود محتاج به‏ كتاب مستقلى است. در اينجا تنها به‏ بيان يكى از وقايع دوران مشروطه مى‏پردازيم:


شورش مردم و تعطيل بازار

از زمانهاى قديم در اصفهان معمول بود كه هر وقت مردم مورد اجحاف و ظلم واقع مى‏شدند، به خانه علما پناهنده مى‏شدند و از آنها رفع ظلم و تعدى را خواستار مى‏گشتند. در حكومت ظل ‏السلطان و ديگران اين اتفاق زياد افتاده، مرحوم آقانجفى با فرستادن حاج حيدرعلى نزد حاكم وقت وساطت مى‏كرد و غائله رفع مى‏شد در حكومت اقبال ‏الدوله پس از آنكه مردم از ظلم و ستم معدل ‏الملك نايب ‏الحكومه اصفهان به‏ ستوه آمدند طبق معمول به‏ خانه آقانجفى پناه برده، ايشان هم يكى دو مرتبه كاغذ نوشتند ولى حكومت كاغذها را پاره كرد و به‏ نوشته آقا وقعى نگذاشت، دومرتبه هم حاج ‏حيدرعلى را فرستادند او را هم تودهنى زدند و بنابر اين ديگر نه آقايان وساطت كردند و نه حكومت اعتنائى به آنها داشت. و چون دست مردم به حاكم يعنى اقبال ‏الدوله نمى‏رسيد ناچار به تحريك آقايان تعطيل عمومى نمودند و تمام بازارها بسته شد اميد و آرزوى مردم اين بود كه بلكه بتوانند معدل ‏الملك را معزول كنند.
روز اول ماه ذيحجه 1326 قمرى فتنه اصفهان شروع شد. در اين روز ابتدا عده‏ اى به‏ نمايندگى علما نزد اقبال ‏الدوله رفته و عزل معدل ‏الملك نايب‏ الحكومه را خواستگار شدند. اقبال ‏الدوله؛ مرد عياش و خوش‏گذران، پاسخ خيلى تند و سختى به نمايندگان علما داد و فوراً موضوع را به‏ طهران تلگراف كرد. دربار هم به ملاحظه اينكه مبادا اصفهان هم مانند آذربايجان شورش شود و مردم مقاومت كنند فوراً دستور داد با كمال عجله و به‏ قوه قهريه مردم را متفرق نمايد و متمردين و محركين را تبعيد كند. پس از رسيدن اين دستور اقبال ‏الدوله فرستاد در بازار جار كشيدند كه اگر دكانها را باز نكنند و تعطيل و بلوا را خاتمه ندهند حتماً دكانهاى آنها را غارت خواهد كرد. ولى محركين نگذاشتند مردم دكان ‏ها را باز كنند و اينطور به مردم حالى كردند كه اين حرف تهديدى بيش نيست و خلاصه در نظر مردم آن‏را به ‏صورت استهزا جلوه دادند.
روز دوم انقلاب باز جمعى از طرف مردم و علما نزد اقبال ‏الدوله رفته و تغيير معدل را استدعا كردند. اين مرتبه هم جواب سخت و تندى شنيدند. علاوه مجدداً در بازارها اعلان شد كه هر دكانى فردا باز نشود عرصه غارت خواهد شد. مردم باز به اين تهديد اعتنائى نكردند فقط بعضى از مآل ‏انديشان از كسبه، كالاهاى قابل خود را مخفيانه از دكانها به‏ خانه‏ هاى خود انتقال دادند.
روز سوم طرف صبح دو عراده توپ در اطراف عالى‏قاپو نصب كردند و سربازان ملايرى كه مأمور خدمت اقبال ‏الدوله و نيروى نظامى اصفهان بودند حاضر خدمت شدند و سنگرها را گرفتند كه اگر كار به جنگ كشيد آماده كارزار باشند.
در همان روز عده‏اى از دهاتيهاى اطراف شهر از قبيل سده؛ گز؛ حبيب ‏آباد، دليجان، دولت‏ آباد و غيره براى كمك و همدردى به‏ جانب شهر روانه و وارد شهر شدند. اين عده به‏ حال اجتماع و صدا را به صلوات بلند كرده و ياعلى مى‏كشيدند و براى اينكه به مسجد شاه بروند ناچار از ميدان نقش جهان مى‏گذشتند. صداى صلوات و هياهوى اين جمعيت به‏گوش اقبال ‏الدوله كه در چهلستون بود رسيد و وقتى پرسيد اين صداها از كجا آمده است گفتند قريب شصت هفتاد هزار نفر از اطراف به كمك مردم شهر آمده و خيال دارند يك مرتبه به‏ طرف چهلستون و سائر ابنيه دولتى حمله كنند. اقبال ‏الدوله پس از مشورت با اطرافيان، آنها اينطور صلاح مى‏بيند كه همان قسم كه چند روز اعلان شده نيروهاى ملايرى به‏ غارت بازار بپردازند و مردم شهرى براى حفظ دكان هاى خود فورى از مسجد شاه خارج مى‏شوند.
فرمان اقبال ‏الدوله در باره غارت بازار به سربازان ملايرى ابلاغ شد و با اينكه دستور داده بودند كه عجله نكنند و با ملايمت دست به‏ كار بزنند كه همين‏قدر اسباب وحشت مردم شده، دكان ها را باز كنند، ولى فوج ملايرى كه با پيش گرفتن اين روش چيزى عايدشان نمى‏شد. بدون تأمل و فوت وقت بوسط بازار عمومى ريخته و دست به‏ غارت گشودند. معدل ‏الممالك هم بالاى سر دو عراده توپ ايستاده بود كه مسجد شاه و خانه آقايان مسجد شاهى را كه وصل به مسجد است بمباران كند. معدل ‏الملك برحسب قرار قبلى پس از غارت بازار از طرف سربازان ملايرى؛ چند تير توپ به‏طرف مسجد شاه شليك كرد ولى چون او از تيراندازى اطلاعى نداشت و توپچى اصفهانى هم حاضر به شليك به مسجد شاه نبود، لذا دو دهانه توپ پس از چند تيراندارى به پائين افتاد و بدون آنكه صدمه به كسى بزند درهم شكست.
سربازان ملايرى كه ناچار بودند با كوله‏ بارى پر از كالاهاى غارتى از ميدان شاه (ميدان امام فعلى) عبور كرده و در دارالحكومه جمع شوند، هدف گلوله بختيارى‏ها كه براى كمك به انقلابيون اصفهان آمده بودند قرار گرفته و يكى پس از ديگرى با كوله‏ بارى خود نقش بر زمين مى‏شدند. آن عده از آنها هم كه از بازارچه حاج ‏محمدعلى و دروازه‏ دولت خود را به چهلستون رساندند گرفتار عذاب و شكنجه مردم شده، پس از آنكه كتك زيادى خورده، بار خود را هم انداخته، فرار مى‏كردند.
بارى تا حوالى غروب صداى شليك تفنك از سنگرهاى دوطرف شنيده مى‏شد و با غروب آفتاب صداى تفنگ نيز قطع شد. اقبال ‏الدوله به قنسولخانه انگليس پناهنده شد و بدين ‏نحو داستان غم ‏انگيز او به‏ پايان رسيد. فردا صبح قبل از طلوع آفتاب ضرغام السلطنه بختيارى از حركت اقبال ‏الدوله اطلاع پيدا كرد و فوراً باغ و عمارت چهلستون را متصرف شد و قبل از طلوع آفتاب تمام ابنيه حكومتى به‏ تصرف ضرغام‏ السلطنه درآمد. و در همان روز در تمام شهر جار زدند كه هر كس در هر كجا مال غارتى سراغ دارد به چهلستون بياورد وگرنه جان و مالش در خطر است. پس از جمع‏ آورى اموال آنها را به‏ صاحبانش تقسيم كردند و از قرار تومانى سه قرآن به غارت‏زدگان عايد شد. اثاثيه اقبال ‏الدوله در حدود پنجاه هزار تومان بود كه نصيب سرداران فاتح گرديد گرچه بوسيله قنسول انگليس آنها را مطالبه كرد ولى چيزى دستگيرش نشد عاقبت مبلغى رشوه داد تا سه چهار توله شكارى او را به او مسترد داشته بعدها هميشه مى‏گفت: «الحمداللّه اينكار بخير ختم شد و نه بر خودم لطمه وارد گرديد و نه بر توله‏ هاى از جان عزيزترم».





تاريخچه سنگ‏ آب در اصفهان‏

آقاى محمد صدر هاشمى پس از طرح نظريه‏اى غلط در مورد «سنگ‏ آب ها» از طرف جهانگردى كه به اصفهان سفر كرده بود و مقالاتى به‏ عنوان كشف تازه علمى خود نوشته بود به توضيحات جالبى در مورد سنگ‏ آبها پرداخته است كه ذيلاً قسمتى از آن‏را نقل مى‏كنيم:
«اينكه در اين مقاله تاريخچه سنگ آب را شرح مى‏دهيم براى اين است كه همين سنگ آب، چندى پيش سروصدائى راه انداخته بود و يكى از سياحان كه به اصفهان آمده و از مسجد شاه ديدن كرده بود مدعى شده بود كه سنگ آبهاى مسجد جعبه حبس‏الصوت است. توضيح مطلب آنكه سياح مذكور پس از آنكه در زير گنبد بزرگ مسجد شاه(مسجد امام فعلى) قرار گرفته و متوجه شده بود كه صدا چند مرتبه برمى‏گردد، بدون توجه به خاصيت ساختمان گنبد و اينكه اين خاصيت مربوط به وضع گنبد مى‏باشد، آن‏را مربوط به سنگ آب ‏هاى زير گنبد دانسته و اصولاً مدعى شده بود كه اين سنگ‏ آب ها به همين منظور ساخته و در اين محل گذاشته شده است. غافل از اينكه از اين قبيل سنگ‏ آب ها، البته نه به‏ ظرافت و زيبائى كه در مسجد شاه (مسجد امام فعلى) يافت مى‏شود در اغلب مساجد و مدارس قديم اين شهر موجود است.
سياح مذكور در يكى دو روزنامه به‏ عنوان كشف تازه مصاحبه‏ هائى كرده و اين مطلب بى‏اساس و بى‏مايه را بعنوان يك كشف علمى!! به‏ رخ اين و آن كشيده است. به‏ هر صورت براى رفع اشتباه از اين سياح و از كسان ديگرى كه ممكن است گول بخورند در اين مقاله بطور اجمال تاريخچه‏اى از سنگ‏ آب ها مى‏نويسم:
سنگ‏ آب هاى موجود به اشكال مختلف ديده مى‏شود، اول به‏ صورت دايره و مدور و اين نيز به دو صورت ديده مى‏شود يكى رو پايه قرار گرفته و ديگر بدون پايه و بيشتر شاهكارهاى حجارى و مخصوصاً سنگ آب هاى مسجد شاه اصفهان از اين قبيل است.
دوم سنگ‏ آب هائى كه بشكل مستطيل مى‏باشد. اين نوع نيز گاهى طول آن به يك متر و نيم و عرض نيم متر است مثل سنگ‏ آبى كه در مدخل امامزاده شاهزاده ابراهيم است. اين سنگ‏ آب كه شايد در نوع خود بى‏نظير باشد شيرى نيز به بدنه آن حجارى شده و اشعارى از ميرزا طاهر نصرآبادى معروف، صاحب تذكره مشهور، روى آن كنده شده است.
اين سنگ‏آبها يا جام‏آب يا قدح آب براى آب خوردن و رفع عطش كردن ساخته و در مساجد و مدارس نهاده شده، اغلب نام واقفين آن از سلاطين و غيره روى آنها حك شده است. موضوع سقايت و آب دادن و رفع عطش كردن از اموريست كه در دين اسلام خيلى به‏ آن توصيه شده، توجه بادعيه از قبيل (سقى‏اللّه ثراه) اين مطلب را به خوبى ثابت مى‏نمايد.


تاريخچه سنگ‏ آب...

تاورنيه سياح و تاجر معروف فرانسوى كه در عهد صفويه در اصفهان بود، مى‏نويسد: در كوچه‏ ها و بازارهاى اصفهان عده‏اى بنام (سقا) ديده مى‏شوند كه مشگ آب به‏ دوش گرفته و مردم تشنه را سيراب مى‏كنند. بنابراين ترديدى نيست كه نصب و گذاشتن اين سنگ‏ آب ها به‏ منظور رفع عطش و براى درك فيض و ثواب بوده است. متأسفانه سياحى كه از مسجد شاه (مسجد امام) ديدن كرده و آن همه بانگ و هياهو راه انداخته به اشعارى كه روى بدنه سنگ‏ آب حك شده توجه نكرده كه به‏ خوبى از آنها استفاده مى‏شود كه ساختن اين سنگ آب براى آشاميدن آب و يادى از شهداى كربلا بوده است. نه آنكه چنانكه سياح مدعى است براى ضبط صوت و انعكاس صدا باشد. از جمله سنگ آب ‏هاى ديگر اصفهان: سنگ آب مسجد ذوالفقار، سنگ آب مسجد جارچى، سنگ آب مسجد جامع، سنگ آب شاهزاده ابراهيم، سنگ آب مدرسه زينب‏ بيگم، سنگ آب مدرسه صدر، سنگ آب مسجد رحيم‏خان، سنگ آب مسجد قطبيه و صدها سنگ آب ديگر كه در گوشه و كنار شهر و مدارس قديم اصفهان يافت مى‏شود.





فتح اصفهان توسط مسلمانان‏

در دوران حكومت عمر خليفه دوم به دستور وى عبدالله بن عبدالله با سمت فرماندهى لشكر مأمور فتح اصفهان گرديد. وى مردى شجاع و دلير بود و از اشراف صحابه و سران انصار به شمار مى‏رفت. عبدالله راه اصفهان را در پيش گرفت كه در آنجا لشكرى از مردم اصفهان گرد آمده بودند. حاكم اصفهان در اين زمان فاذوسقان بود. عبدالله و لشكريانش در كنار جى در مقابل لشكرى كه از مردم اصفهان فراهم آمده بود فرود آمدند و نهايتاً دو لشكر در مقابل يكديگر صف ‏آرائى نمودند. ناذوسقان به عبدالله گفت تو ياران مرا مكش، من نيز از كشتن ياران تو دست نگه مى‏دارم. بيا من و تو با هم پيكار كنيم اگر من ترا كشتم لشكر تو باز مى‏گردند و اگر تو مرا كشتى يارانم با تو صلح مى‏كنند. عبدالله پذيرفت و گفت تو نخست حمله مى‏كنى يا من بر تو حمله كنم. فاذوسقان گفت من اول حمله مى‏كنم و با نيزه به عبدالله حمله برد. ضربتى كه بر او وارد آمد به قربوس زين خورد، آن را بشكست و بندهاى زين را پاره كرد و زين افتاد و عبدالله را به زمين افكند ولى او همچنان راست ايستاد، جستى زد و بر اسب بدون زين نشسته و به طرف فاذوسقان نعره‏زنان حمله كرد. فاذوسقان گفت من ديگر با تو سر جنگ ندارم. تو را مردى كامل يافتم. به همراه تو تا لشگرگاهت مى‏آيم و با تو صلح مى‏كنم و شهر را به تو تسليم مى‏نمايم. سپس هر كس خواست در شهر بماند و به شما جزيه دهد و هر كس نخواست آزاد است به هر كجا كه خواهد برود. عبدالله گفت در اين شرايط با تو موافقم و ابوموسى اشعرى وقتى كه عبدالله با فاذوسقان صلح كرده بود به اصفهان رسيد، عبدالله و ابوموسى به اصفهان داخل شدند و خبر فتح را به عمر نوشتند.


عهدنامه فتح اصفهان

«بسم‏ الله اين عهدى است از عبدالله با فاذوسقان و اهل اصفهان و دور وكنار آن كه شما تا هنگامى كه جزيه مى‏پردازيد در امان خواهيد بود و جزيه هر كس براساس توانائى اوست كه هر سال به كسى كه حاكم شهر شماست بايد پرداخت شود و اين جزيه شامل افراد بالغ است. راهنمائى مسلمانان و اصلاح راههاى آنها و قُوت و راحله يك شبِ مسلمانانى كه به شهر مى‏رسند و سوار كردن پيادگان و رساندن آنان تا به كاروانشان برعهده شماست. بر هيچ مسلمان تسلط نخواهيد داشت و مسلمانان مى‏توانند شما را نصحيت كنند. بر شما امان است مادامى كه بدين شرايط عمل مى‏كنيد و اگر چيزى از مواد اين عهدنامه را تغيير داديد و يا ديگرى تغيير داد و او را به ما تسليم نكرديد امان از شما برداشته خواهد شد و اگر كسى از شما مسلمانى را دشنام دهد با نهايت شدت كيفر مى‏يابد و چنانچه كسى را بزند كشته خواهد شد».





آوردگاه مورچه ‏خورت‏

در فاصله 45 كيلومترى اصفهان قصبه‏ اى وجود دارد كه آن‏را مورچه‏ خوار يا مورچه‏ خورت مى‏نامند. علت نامگذارى آن به اين اسم مشخص نيست و در كتابهاى تاريخ و سياحتنامه‏ ها به هر دو نام خوانده شده است. از جمله حوادث مشهور در اين قصبه نبرد بزرگ نادرشاه افشار با اشرف افغان بود. در اين جنگ پايتخت آن زمان ايران يعنى اصفهان گشوده شد و حكومت افاغنه بر ايران پايان يافت. اهميت نبرد بيشتر از آن جهت بود كه اشرف افغان با توجه به نحوه جنگيدن نادر و سپاهيانش و تجاربى كه در دو پيكار گذشته [مهماندوست دامغان و سردره خوار ]بدست آورده بود در مورچه‏ خورت آرايش جنگى آنها را تقليد و بكار بسته بود، از طرفى عثماني ها در اين اردوگاه به او يارى رسانده و درصدد بودند كه نگذارند دست نشانده آنها مغلوب گردد. در اطراف قريه مورچه‏ خورت تپه‏ هاى مرتفعى وجود داشت و اشرف براى جلوگيرى از قواى نادرى تصميم گرفت از استحكامات طبيعى اين تپه ‏ها بهره گيرد و سپاهيان و توپخانه خود را در اينجا مستقر سازد، او قصد داشت در اين جنگ جنبه تدافعى پيش گيرد و با استتار توپخانه و سواره نظام، در زمان مقتضى ضربه كارى را به سپاهيان نادر وارد سازد. وقتى قواى نادر به مورچه‏ خورت نزديك شد در فاصله نسبتاً دورى از دشمن اردو زد و بوسيله جاسوسان و تنى چند از اسراى دشمن از تدارك مفصل نيروى نظامى اشرف افغان آگاه گرديد. سردار دلاور افشار نقشه جنگى تازه‏اى طرح كرد و بر آن شد بدون برخورد با قواى دشمن از قسمتى از تپه ‏ها كه فاقد مدافع است قواى خود را عبور داده و به اصفهان بتازد اين امر موجب مى‏شد كه اشرف براى جلوگيرى از تصرف اصفهان از نقشه تدافعى خود چشم پوشيده و به حمله دست بزند در نتيجه طرفين همانند جنگ هاى گذشته درگير مى‏شدند و با روحيه خوبى كه قواى نادرى داشتند شكست در اردوى اشرف مى‏افتاد و ضمناً محل اختفاء توپخانه دشمن نيز افشا مى‏گرديد.
سپيده‏ دم روز بيستم، ربيع‏ الثانى سال 1142 ه ق اين نقشه ماهرانه به مرحله اجرا درآمد. اشرف افغان و يارانش كه مراقب اردوگاه خويش بودند از مانورهاى سپاهيان نادر به هراس افتاده و تصميم به مدافعه گرفتند. به فرمان نادر لشگريان به سه دسته تقسيم شدند و هر يك براى اجراى هدفهاى خود عازم ميدان جنگ گرديدند. يك دسته از تفنگچيان مأموريت يافتند كه محل توپخانه‏ هاى دشمن را كشف و تصرف نمايند اجراى اين امر كار دشوار و خطرناكى بود با اين‏حال پيشرفت اين عده سبب شد كه به دستور اشرف توپها آتش كرده و بدين‏ ترتيب محل تمركز آنها افشا شد. پس از آن گروهى از جانبازان ارتش نادرشاه با دادن تلفات سنگينى به محل توپخانه رسيده و موفق به تصرف توپ ها و نابودى توپچيان شدند. با تصرفِ توپخانه دشمن، حملات قشون نادرى با حرارت بيشترى دنبال شد و مواضع و استحكاماتى كه اشرف آن همه به آن دل بسته بود، يكى پس از ديگرى اشغال شد.
پس از فرار اشرف خيمه و لشگرگاه و لوازم او و سردارانش به چنگ سپاه نادرى افتاد. تصرف اين همه غنايم كه به قول مؤلف كتاب جهانگشا قيمت آن از ميزان قياس بيرون بود، امكان داشت سربازان را از تعقيب دشمن باز دارد و تصرف مال دنيا آنها را به جان هم اندازد. نادر كه به اين مسئله پى برده بود فرمان داد تا تمام غنايم را در جائى ديگر گرد آورند و آنگاه همه را طعمه حريق سازند. دستور او بلادرنگ اجرا شد. در روز 23 ربيع‏ الثانى سال 1142 نادر و يارانش عازم اصفهان شدند. البته قبل از ورود او به اين شهر اصفهاني ها وظيفه خود را به نحو اكمل به انجام رسانده بودند به اين معنى كه قبل از پيكار نادر اصفهاني ها كه بخاطر جنايات افغانها از مرده آنان نيز مى‏ترسيدند با شمشير و كارد و تبر به جان آنها افتاده و آنان را روانه ديار عدم ساختند. با حمله سپاه نادر اصفهان و پس از آن ايران از لوث وجود آنان پاك شد.





شكوه چهارباغ در دوره صفويه و ويرانى آن در دوران قاجاريه

در سال 1006 هجرى شاه‏ عباس اول تصميم مى‏گيرد كه اصفهان را مقر حكومتى خويش قرار دهد، و از آن زمان عمران و آبادانى اصفهان مورد توجه حكومت قرار مى‏گيرد. از جمله آثارى كه از آن دوران باقى مانده خيابان چهارباغ مى‏باشد. از مجموع نوشته‏ ها در مورد كيفيت خيابان چهارباغ معلوم مى‏گردد كه در زمان خود يكى از گردشگاه ها و تفرجگاه هاى ممتاز و برجسته اصفهان بلكه ايران و آسيا بوده و عنوان خيابان و معبر نداشته بلكه اصولاً مكانى براى گردش و تفريح بوده است. در قديم باغهائى چون باغ تخت، نسترن، طاووس، ستاره، كاج، باباامير، چهلستون، بلبل (هشت‏بهشت) گلدسته، پهلوان در اين خيابان واقع بوده كه از محله آبخشان تا هزار جريب را شامل مى‏شده است. (حدوداً از فلكه شهدا تا دروازه‏ شيراز فعلى). شاردن مى‏گويد: «اين خيابان را چهارباغ مى‏گويند زيرا اينجا سابقاً چهار باغ «مو» وقف مسجد بوده است و شاه ‏عباس كه مي‏خواست چنين خيابانى بسازد اين باغها را اجاره ابد كرد و ساليانه دويست تومان مال ‏الاجاره آن پرداخت مى‏شد».

توصيف جهانگردان دوره صفويه از چهارباغ‏

پيترو دولاواله جهانگرد ايتاليائى كه در دوران شاه‏ عباس اول در اصفهان بوده در توصيف اين خيابان مى‏نويسد: «اين خيابان چهارباغ ناميده مى‏شود زيرا در اصل باغ هاى چهارگانه‏ اى در اين محل وجود داشته كه از مجموع آنها وضع فعلى بوجود آمده. اين باغ ها متعلق به شاه است ولى مردم با آزادى كامل از آنها استفاده مى‏كنند و آنقدر ميوه در آنان وجود دارد كه براى تمام شهر كافى است و حتى زياد است. در كنار خيابان ديواره اى يكسان و منظمى وجود دارد كه در داخل آنها باغ هاى سلطنتى واقع شده، مدخل اين باغ ها با نظم و ترتيب خاصى در مقابل يكديگر قرار گرفته‏ اند و بالاى هر يك از درب ها عمارات كوچك ولى زيبائى واقع شده كه مى‏توان ضمن گردش و تفرج وارد آنها شد. تعداد اين عمارات آنقدر زياد است و قرينه ‏سازى و تناسب به اندازه‏اى در آنها رعايت شده كه واقعاً زيباتر از آن نمى‏توان تصور كرد. بعلاوه در داخل باغ ها و بيرون از آنها در خيابان صفوف طولانى و منظم درختان انبوهى قرار گرفته‏ اند كه تناسب و نظم آنها فوق ‏العاده است. در خيابان با فاصله ‏هاى چند و غالباً در مقابل خانه‏ هاى زيبا حوضه اى بزرگى با اشكال مختلف در وسط خيابان قرار گرفته كه مملو از آب است. نهر بزرگى كه در بسترى سنگى جارى است و تمام طول خيابان را از وسط آن مى‏پيمايد اين حوضها را سيراب مى‏كند. كف پياده‏ روهاى خيابان سنگ‏فرش و براى عبور انسان و اسب بسيار مناسب است. به فاصله‏ هائى چند، سنگفرش قطع شده و در زمين گل هاى مختلف كاشته شده است. بعد از پل الله ورديخان (سى‏وسه ‏پل) خيابان كماكان با همان ديوارها و درختان و خانه‏ ها و باغ ها و حوض‏ها ادامه دارد با اين تفاوت كه خانه‏ ها و باغات اطراف آن ديگر به شاه تعلق ندارد بلكه متعلق به اشخاص مختلفى است كه براى اطاعت از دستور شاه و حفظ زيبائى خيابان در ساختن آنها بر يكديگر سبقت جسته ‏اند. خيابان به باغ بسيار بزرگى كه هزارجريب نام دارد منتهى مى‏شود. روى‏هم رفته بدليل اينكه چهارباغ متعلق به شاه است واقعاً داراى عظمتى بى‏نظير بوده و بايد با طيب خاطر اعتراف كنيم كه خيابان پوپولو و ديگر خيابانهاى رُم به پاى اين خيابان نمى‏رسد.


ويرانى چهارباغ در دوره قاجاريه از زبان جهانگردان‏

در دوره قاجاريه و بخصوص در زمانى كه ظل ‏السلطان حاكم اصفهان بود اين شهر خرابى‏هاى بيشمارى بخود ديد. ديولافوآ سياح فرانسوى كه در اين دوران از اصفهان ديدن كرد در سفرنامه خود خيابان چهارباغ را بشرح زير توصيف مى‏كند:
«بارى ما در موقع مراجعت از خيابان بزرگ چهارباغ عبور كرديم با اينكه خيابان حزن‏آور و متروك است طرف عصر كه كاروان هابه سمت جنوب حركت مى‏كنند مختصر جنب‏ و جوشى در آن پيدا مى‏شود امّا اين رفت‏ و آمد چند نفر قاطرچى و مردم فقير را چگونه مى‏توان با آن جلال و شكوه و ازدحام گردش‏ كنندگان دويست سال قبل مقايسه كرد. از اين منظره حزن ‏آور و وحشت‏ انگيز روى برتافته و نظرى به داخل عمارت ويران انداختم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه هنوز هم در اين اطاق هاى بى‏سقف پر از خاك، كاشي هاى زيبائى جلوگرى مى‏كند. در ديوارها جابجا تابلوهاى نقاشى كه روى آنها را خاك پوشانيده و اوضاعِ اندرون ‏هاى اشرافِ تواناىِ قديمى را نمايش مى‏دهند و معلوم است كه با دست استادان و هنرمندانِ با مهارتى ترسيم شده‏ اند...» و هانرى رنه دالمانى سياح فرانسوى در باره خيابان چهارباغ در دوره ظل ‏السلطان مى‏نويسد: «متأسفانه ظل ‏السلطان از اين خيابان خوش ‏منظر و فرح‏ آور هم‏مانند ساير آثار باستانى چيزى باقى نگذاشت. جداول سنگى را پر كرده و سنگ هاى حواشى آنها را فروخته و نقاشى‏هاى طاقنماها و ديوارها را هم محو كرده است. از همه بدتر آنكه اين شاهزاده منهدم‏ كننده، خسارت جبران‏ ناپذيرى به اين خيابان وارد ساخت «يعنى درختان چنار كهنسال سيصدساله را كه موجب ابهت و شكوه اين خيابان قديمى بود و بر زمين آن سايه مى‏انداخت همه را از ريشه درآورده و به بهاى نازلى فروخت. بطوريكه نقل مى‏كردند چند ماه قبل از ورود ما به اين شهر شاهزاده تمام اين درختان را بريده و هر يك را به مبلغ ناچيزى يعنى بيست تومان فروخته است. وقتى‏كه انسان به اين فكر بيفتد كه با چه زحمات و با چه توجهاتى در مدت چندين قرن به پرورش چنين درختانى موفق گرديده‏ اند تا خيابان عريض و طويل اين شهر را كه محل عبور و مرور ساكنين و سياحان خارجى بوده آرايش شايسته‏اى دهند، آنوقت به اهميت اين انهدام و خرابيهاى جبران‏ ناپذير كه بواسطه طمع بى‏پايان ظل ‏السلطان حاكم اصفهان بعمل آمده پى خواهد برد».





درِ عالي ‏قاپو

شاردن جهانگرد فرانسوى در باره عالى‏قاپو و سر درِ بزرگى كه در مدخل آن ساخته شده بود مى‏نويسد: «آنرا عالى‏قاپو يعنى باب عالى مى‏نامند و بعلت شباهت كلمه تصور مى‏كنند «على‏قاپو» است. تمامى سردر از مرمر عالى ساخته شده و عتبه آن نيز از مرمر سبز است، شش انگشت بلندى دارد و نيمرخ آن دايره شكل است. ايرانيان اين عتبه را مقدس مى‏دانند و براى ورود به عالى‏قاپو هيچ وقت پاى خود را روى آن نمى‏گذارند و اگر كسى پاى خود را روى آن بگذارد مجازات مى‏شود. در عالى‏قاپو نيز مقدس است و اشخاصى كه مورد رحمت شاه قرار مي ‏گيرند با تشريفات مخصوصى آنرا مي ‏بوسند و با صداى بلند دوام سلطنت او را از پروردگار مى‏طلبند. پادشاه نيز براى حفظ احترام اين در هيچ وقت سواره از ميان آن عبور نمى‏كند.... اگر كسى به اين در پناه ببرد مصونيت پيدا مى‏كند و فقط شاه مى‏تواند او را از آن در جدا كند





كشتار تيمور لنگ از مردم اصفهان‏

از وقايع و حوادث مهمى كه براى مردم شهر تاريخى اصفهان رخ نموده قتلعامى است كه تيمور لنگ از اين شهر كرد. اين واقعه را تمام مورخين آن زمان نقل كرده و باتفاق آنرا نوشته‏ اند. اجمال آن چنين است كه وقتى تيمور در پائيز سال 789 هجرى عازم تسخير ممالك عراق شد، به اصفهان آمد و از راه اصفهان مى‏خواست بفتح فارس نائل گردد.
تيمور با لشگريان خود در بيرون شهر اصفهان فرود آمدند و براى استمالت و جلب عطوفت اين پادشاه قهار حاكم شهر كه سيد مظفر كاشى و خالوى سلطان زين‏ العابدين مظفر و از طرف او حاكم بود با جمعى از سادات و علماء و اشراف و بزرگان شهر، به اردوى تيمور رفته و مقرر شد لشگريان تيمور در بيرون شهر بمانند و تيمور در قلعه طبرك منزل نمايد. و ضمناً در تمام دروازه ‏هاى شهر لشگريان تيمور مراقب باشند. تيمور دستورى صادر نمود مبنى بر آنكه آنچه اسب و اسلحه در شهر موجود است بايد بمأمورين او تحويل داده شود. و نيز مقرر شد براى نعل بهاى قشون تيمور وجهى بمردم اصفهان سرشكن گردد و براى جمع ‏آورى اين پول مأمورين تيمور بكار جمع پول مشغول بودند شبى يكى از اهالى تيران آهنگران موسوم به (على‏كچه‏با) در شهر دُهُلى بزد و عده زيادى گرد او جمع شدند.
مورخين زمان تيمور كه در تعريف اين پادشاه ستمگر مبالغه نموده مى‏نويسند اين عده وارد محلات شهر شدند و بيشتر مأمورين تيمور را بقتل رسانيدند مگر در چند محله كه مردمان آن عاقل و دورانديش بوده و مأمورين تيمور را در خانه‏ هاى خود پناه داده و مانع قتل آنها شدند. بغير از اين عده از مأمورين بسيارى از لشگريان تيمور كه در آن شب براى خريدن مهمات خود بشهر آمده بودند قريب سه هزار كس بقتل رسيدند و من جمله محمد پسر ختاى بهادر كه ظاهراً داماد تيمور بوده مقتول گشت. على‏كچه‏پا پس از فراغت از اين كشتار باتفاق همراهان بطرف دروازه‏هاى شهر شتافته و جمعى را كه به محافظت دروازه‏ ها مشغول بوده گرفتار و زندان نمودند.
فرداى آنروز كه خبر اين واقعه بگوش تيمور رسيد آتش خشم فاتح آسيا زبانه كشيد و دستور داد لشگريان شهر را تسخير نمايند. مردم شهر كه اين خبر را شنيده درصدد دفاع برآمده و در كنار حصار شهر جنگ خونينى رخ داد و من‏جمله (تيمور اقبوغا) كه از سرداران مشهور تيمور بود كشته شد. بلاخره شهر بتصرف لشگريان تيمور درآمد. در همين اثنا تيمور كس فرستاد تا لشگريان بمردمان محله سادات و ساكنين كوچه موالى تركه و خانه خواجه امام‏الدين واعظ آزار نرسانند مى‏گويند خواجه امام‏ الدين يكسال بود كه وفات كرده بود ولى بپاس احترام او خانه‏ اش در امان ماند علت اين امر اين بود كه تيمور بدراويش و صوفيان و سادات احترام مى‏گذاشت. بارى تيمور به قتل‏عام و انواع عقوبت فرمان داد و دستور داد سرهاى كشتگان را هزار هزار نزد او آورند. مى‏گويند بعضى از لشگريان كه نمى‏خواستند بدست خود مباشر قتل شوند سرها را مى‏خريدند و در ابتدا قيمت هر سرى به بيست دينار كبكى بود ولى در آخر آنهائيكه سهم خود را داده بودند سرهاى زيادى را مى‏فروختند به نيم دينار و كسى نمى‏خريد.
از اتفاقات شگفت اين است كه جمعى از مردم اصفهان در آنروز از گزند تيغ در امان ماندند و شب خواستند بگريزند از قضا برفى باريد و اثر پاى ايشان در برف بماند و روز ديگر لشگريان تيمور اثر پاى آنها را گرفته در هر كجا كه پنهان شده بودند بيرون آوردند و به تيغ انتقام بگذرانيدند تعداد كشتگان را از هفتاد هزار كمتر ننوشته‏ اند فرمانى كه تيمور پس از قتل‏عام صادر نمود از اينقرار بود كه هفتاد هزار سر آدمى جمع آرند و از سرها مناره‏ها سازند پس از جمع شدن سرها از دروازه طوقچى تا قلعه طبرك بيست و هشت مناره با هزار و پانصد سر بالا بردند و در طرف ديگر شهر نيز بهمين منوال. بنابر اين آنچه بعضى تصور كرده و اخيراً در يكى از روزنامه‏ هاى محلى، مكان مناره سرهاى كشتگان تيمور را در نزديك بازارچه اسمعيل كوسه معين كرده، اشتباه محض است و منار مذكور متعلق بسرهاى شكار يكى از پادشاهان صفوى بوده و شرح آنرا شاردن نوشته است. واقعه قتل‏عام اصفهان در آخر شوال و يا پنجم ذيقعده سال 289 هجرى اتفاق افتاده است.





محاصره شهر اصفهان توسط خوارج‏

قبل از آنكه محاصره اصفهان بدست خوارج شروع شود، در رى جنگ سختى بين آنان و لشگريان خليفه رخ داد و خوارج در جنگ رى فاتح شدند. در اين هنگام آتش بيداد و طغيان خوارج در اطراف اصفهان بمنتهى درجه رسيده بود و كمتر آبادانى بين اهواز و اصفهان وجود داشت كه مورد دستبرد آنان واقع نشود و مردم آن گرفتار قتل و غارت نگردند. مصعب براى دفع آنان پس از مشاوره با سران لشگر، حكومت اصفهان را به (عتاب بن ورقاء رياحى) واگذار كرد و وي را مأمور دفع خوارج نمود.
فرمانده خوارج بعد از اينكه در رى فاتح شد بجانب اصفهان روانه گرديد و هفت ماه شهر را محاصره كرد و در طول اين مدت گاهى جنگى رخ مى‏نمود. يك روز حاكم اصفهان به ياران خود گفت منتظر چه هستيد؟ قسم بخداوند كه هرگز نبايد از كمى عده بترسيد، شما از شجاعان لشگر مى‏باشيد و كراراً در جنگها كاردانى و لياقت خود را نشان داده‏ايد. نتيجه محاصره اين خواهد بود كه بتدريج ذخائر شما تمام شود و آن وقت چاره جز اين نيست كه از گرسنگى بميريد و برادر برادر را دفن كند. اين است كه قبل از آنكه ضعف بر شما راه يابد بدشمن حمله كنيد و دمار از روزگار او برآوريد.
عتاب‏بن ورقاء نماز صبح را با لشگريان خود خواند و در حاليكه خوارج در خواب بودند بآنها حمله كرد قبل از حمله بيرقى بدست كنيزى موسوم به ياسمين داد و گفت هر كس مى‏خواهد توقف كند به بيرق ياسمين ملحق شود و كسى‏كه عازم جهاد است بهمراه ما بيايد. دو هزار و هفتصد سوار بعتاب بن ورقاء پيوستند و قبل از آنكه خوارج متوجه شوند برآنها تاخته و كشتار عظيمى از آنان نمودند و من‏جمله زبيربن على در اين جنگ بقتل رسيد. در نتيجه اين جنگ هولناك خوارج شكست خورده تاب مقاومت نياورد بجانب اهواز فرار كردند. و عتاب بعوض اينكه آنها را دنبال كند بشهر بازگشت.





محاصره اصفهان و شجاعت ميرزا ابوالقاسم‏

پس از آنكه امراى قزلباش در جنگ گولون‏آباد اصفهان از افغانان شكست خورده و راه فرار پيش ‏گرفته بحضور شاه سلطان حسين صفوى رسيدند، شاه بناى تعرض را بآنان گذاشت و قرار بر اين شد كه حالا كه در اين جنگ شكست خورده و لشگر قزلباش همه توپ هاى بزرگ را از دست داده ‏اند، مردم شهرى به همراهى فرماندهان لشگرى باصطلاح (سيبه‏بندى) نمايند و محافظت هر چند محله از شهر بيكى از امرا و سران سپاه تقسيم شد. از طرفى محمود افغان كه در جنگ گولون‏آباد توپهاى بزرگى بدست آورده بود بطرف كوچه ‏ها و محلات شهر بست و از اينرو رعب و هراس مخصوص در اهل كوچه‏ ها و محلات پيدا شد. شاه سلطان حسين ناچار تمام امرا را خواست و آنها را مأمور نمود كه توپها را از افغانان پس بگيرند ولى هيچيك از امرا جرئت اقدام بچنين امرى را ننموده و لذا جماعت افاغنه با آتش توپخانه ولوله در مردم شهر انداخته خرمن حيات عده زيادى از برنا و پير را نابود ساختند.
يكى از امرا موسوم بميرزا ابوالقاسم كه از اقرباى پادشاه بود و در دربار سلطنت معزز مى‏زيست وقتى حال را بدين منوال مشاهده نمود اظهار داشت اگر اين خدمت بفدوى محول شود توپ ها را از دست افغانان بيرون مى‏آورم. ابتدا شاه سلطان ‏حسين به پيشنهاد او توجهى نكرد و باين امر رضا نداد ولى پس از اصرار زياد بالاخره ميرزا ابوالقاسم اجازه يافت و يك روز با جمعى از رزم ‏آزمايان در بيرون شهر خود را به لشگر افغان زد و بتوپ ها رسيد مورخين مى‏نويسند آنچه از توپ ها وزين‏تر بود ميخ زد و معيوب كرد و آنچه را هم توانست با خود بشهر آورد.
اين فتح نامدار سبب خوشحالى و رضامندى شاه سلطان ‏حسين گرديد و ميرزا ابوالقاسم را مورد لطف و مرحمت قرار داد و مقرر شد از اين پس در هر محله كه افغانان جنگ براه انداختند، بتعجيل هر چه تمامتر امير محله ميرزا ابوالقاسم را خبر كند تا بكمك او رود من‏جمله روزى مستخدم محمود آقاى ناظر خبر آورد كه افغانان جمعيت كرده و در محله آقاناظر جنگ سختى برپا نموده و كار را بر محمود آقاى ناظر تنگ كرده‏اند.
فى‏الفور ميرزا ابوالقاسم با جمعى كه حاضر بودند بكمك آقا ناظر شتات وقتى رسيد كه افغانان با اهل محله بجنگ مشغول بودند و نزديك بود محله را تصرف كنند. بلادرنگ خود را در فوج افغانان افكند و جنگ سختى روى نمود و افغانها شكست خورده رو بفرار نهادند. ميرزا ابوالقاسم چند فرسخ آنها را تعاقب كرد. وقتى برگشت برايش خبر آوردند كه فرزند او ميرزا سيد احمد در يكطرف شهر با افغانها مشغول جنگ است. بدون اينكه كسى از قصد او آگاه شود، بهمراهى دو نفر از غلامان خود موسوم به (هوشنگ) و (لاچين) به آنطرف عزيمت كرد. پس از قدرى طى مسافت و دور شدن از لشگر، يكنفر تفنگ‏چى افغانى كه بالاى درخت پنهان شده بود او را هدف قرار داد و گلوله تفنگ بر پيشانى او اصابت كرد. وقتى او را به شهر آوردند هنوز رمقى از حيات در او بود.
دو غلام ميرزا ابوالقاسم افغان را با ضرب گلوله مقتول ساخته و سر او را بريده يكى از دو غلام سر افغان و ديگرى ميرزا را به اسب بسته بشهر آوردند ولى معالجه مؤثر واقع نشد و پس از سه روز فوت كرد. شاه ‏سلطان حسين صفوى از مرگ او خيلى متأثر شد. تمام مردم اصفهان در مرگ اين سردار شجاع سوگوارى نمودند و از دست رفتن او را بفال بد گرفتند. مرگ اين سردار بزرگ لطمه سختى بسلطنت آخرين پادشاه صفوى زد.





حاضر جوابي اصفهاني ها

«حاضر جوابي ها و متلك هاي اصفهاني ها بيشتر از آن است كه اين كتاب گنجايش آن را داشته باشد و جاي آن دارد كه كتاب مخصوصي آن هم در چند جلد در آن باب تاليف نمود.
در اينكه اصفهاني ها مردمان حاضر جوابي هستند حرفي نيست و از اهل ايران كسي نيست كه زهر زبان آنها را نچشيده باشد و خوشمزه آن است كه چه بسا اين زهر زبان به قدري مطبوع و دلپذير است كه شنونده را نيز خوش مي آيد.»

محمد علي جمال زاده ـ كتاب كشكول جمالي

مشهور است كه اصفهاني ها لطيفه گو شيرين زبان، حاضر جواب زيرك نكته سنج و موقع شناس مي باشند. اين مطلب از نوشته ها و كتاب هاي گذشتگان و از نشست و برخاست گفتگو و معامله با آنان و خصوصاً زندگي بين ايشان به خوبي روشن مي شود. تو گويي لطيفه پردازي و خوشمزگي خاص اصفهاني هاست و از اصفهان شورع شده و به اصفهان نيز ختم مي گردد. خوشمزگي، لودگي و ترزباني اصفهاني ها به طبقه و قشر خاصي از ايشان محدود نمي گردد. بلكه كوچك و بزرگ زن و مرد با سواد و بي سواد دهاتي و شهري عالم و جاهل آنها حاضر جواب مجلس آرا خوش صحبت خوشمزه و شيرين بيان مي باشند.
«كريم شيره اي» دلقك دربار ناصر الدين شاه در اصفهان متولد و بزرگ شد و در آن جا به نام «كريم پشه » شهرت يافت و بعد يك و تنها به تهران آمد و بطور ناشناس در يك مجلس عروسي شركت نمود وشيرين كاري كرد و از فرداي آن روز در تمام تهران مشهور شد و بالاخره مورد توجه شاه قاجار قرار گرفت و به دربار رفت و در آنجا صاحب دم و دستگاه و جاه وجلال گرديد. پيش از او به نام «كربلايي عنايت » و يا به قول شاه عباس «كچل عنايت» بر مي خوريم كه از دلقك هاي فهيم مردم دار و بزرگ دربار پادشاه صفوي بود و در همه جا همراه شاه مي رفت و به خوشمزگي مي پرداخت.
شاردن در سفر نامه مفصل خود از احترام مخصوص و توجهي كه مردم اصفهان به «كل عنايت » مي گذاردند ياد كرده و مي نويسد:
«مردم او را شخصيت فوق العاده مي دانند. او نديم شاه عباس بزرگ بود. مطالب شگفت انگيز درباره استعداد هنر و خوش مزگي هاي او نقل مي كنند بسيار حساس سريع الانتقال و تيزهوش بود. هر وقت ميل داشت با يك ژست بسيار ساده بدن خود اشخاص را به خنده مي آورد »
از اين دو مسخره و بازگر معروف كه بگذريم به «اسمعيل بزاز» معروف مي رسيم. او نيز در اصفهان متولد شده بود و از دلقك هاي خوشمزه و با شعور و مورد توجه و احترام مردم و شاه بود. اسمعيل بزاز، ضمن انجام كار اصلي خود كه بزازي بود، دسته اي را براي خوشمزگي و بازيگري تشكيل داده بود و در ابتدا به منزل اعيان و رجال مي رفت و به شيرين كاري مي پرداخت و بعد كم كم پايش به دربار باز شد و به قول معروف «شاه شناس » شد و در آنجا به بازيگري و خوشمزگي پرداخت.
ناصر نجمي در باره اسمعيل بزاز مي نويسد:
«اسمعيل بزاز يكي از سر دسته هاي مطرب هاي تهران بود. او كه جوان اصفهاني بودبا خوشمزگي هاي مخصوص اصفهاني ها در آن روزگار هنر پيشه روحوضي بود.
اسمعيل ذاتاً مردي خوش قلب و انساني شريف بود كه در اين اواخر ضمن مطربي به كار بزازي مي پرداخت ولي آنچه از كار مطربي و دلقكي به دست مي آورد به فقراء و مستمندان مي بخشيد»
از نام آورترين مسخره هاي دوره گرد زمان حاضر كه همواره در خيابان چهارباغ اصفهان پلاس بود و صابون او به تن عده زيادي از مسافران تهراني خورده بود و از او خاطرات بسياري برجاي مانده است. «حبيب الله يوز باشي» معروف است كه در اصفهان و ساير نقاط كشور مثل كفر ابليس مشهور خاص و عام بود تهراني ها كه وصفش را از قبل شنيده بودند به محض رسيدن به اصفهان سعي مي كردند به هر ترتيب كه شده او را پيدا كرده و سر به سرش بگذارند و بخندند . يوزباشي هم كه سرش براي اين كارها درد مي كرد مانند رگبار متلك بار همه مي كرد.
چون در اواخر سلطنت پهلوي در چهارباغ و اطراف سي وسه پل اصفهان خارجي ها زياد بودند مقامات شهري نمي گذاشتند يوزباشي به آن طرف ها برود زيرا با وجود يوزباشي در بين مردم نه ايراني و نه فرنگي از نيش زبان او در امان نبودند!
از دلقك هاي درباري و مسخره هاي دوره گرد اصفهاني كه بگذريمدر بين ساير طبقات اصفهان بخصوص در ميان علم و فضلاي آنها نيز افراد خوشمزه و شيرين بيان بسيار يافت شده است. از آن جمله مي توان به نام چند تن از ايشان اشاره كرد:
آقاي جمال الدين خوانساري با وجود علم و دانش بسيار در شيرين زباني ولطيفه گويي سرآمد مردم عصر خود بود دكتر محمد علي احساني طباطبايي در مورد ايشان مي نويسد:
« آقا جمال الدين خوانساري پسر مرحوم شيخ محمد حسين خوانساري است كه به قدري شوخ و حاضر جواب بود كه در اصفهان كه خود تمامي مردمش ترزبانند ، اين شخص سرآمد همگان شده است و كسي نتوانسته است با او شوخي كند جز آنكه مجاب شده باشد.»
«ميرزا ابوالحسن طباطبايي » زواره اي نائيني متخلص به «جلوه » حكيم معروف وعارف وارسته و گوشه گير نيز با همه بار دانشي كه داشت داراي طبعي خوش و رويي گشاده و زباني شيرين بود.
خيلي وقت ها ناصرالدين شاه بدون تشريفات و خبر قبلي به سروقت جلوه مي رفت و گاهي در اين ما="لاقات" ها گفتگوهايي مي شد كه ذكرش خالي از لطف نيست .از علما و دانشمندان آنها كه بگذريم در بين افراد عادي اصفهان نيز افراد شيرين زبان و لطيفه گو بسيار ديده شده است و ما در اين كتاب علاوه بر شرح و ذكر لطيفه هاي دلقك هاي درباري و مسخره هاي دوره گرد اصفهاني. تعدادي از لطايف مردم كوچه و بازار اصفهان را هم گرد آوري و باز نويسي نموده و به نظر شما مي رسانيم.
در كتاب حاضر شما براي اولين بار با چند چهر جديد شوخي و خنده آشنا مي شويد كه قبل از اين اسمي از اين مردان خنده آفرين و شادي بخش در كتاب ها و نشريات فارسي به ميان نيامده است. از جمله اين افراد « ملا جعفري خروس باز» ملا نصر الدين عصر صفويه «آقاي اخلاقي » با مزه خيابان شاهپور اصفهان و بالاخره «حاج سيد محمد صمصام » منبري بسيار خوشمزه اصفهان مي باشند.
«ملا جعفري خروس باز» جانمازدار آخوند ملا محمد باقر مجلسي رحمه الله عليه بود كه علاقه عجيبي به خروس و خروس بازي از خود نشان مي داد و همه روزه در ميدان نقش جهان اصفهان در معركه علاقمندان به خروس شركت مي جست و خروس دست پرورده خويش را تشويق به جنگ به خروس رقيب مي نمود.
ملا جعفري مردي ملا و فاضل بود ولي به دنبال استفاده از علم و دانش نرفته و خروس بازي را پيشه خود ساخت و با مطايبه و شوخي روزگار را بسر آورد. عجبيب اينكه ملا محمد باقر مجلسي ، حضور وي و حتي شوخي هاي او را تحمل نموده و امر به اخراج يا تنبيه او نمي نمود.
ملا جعفري در عصر صفويه مي زيست و يكي از درباريان قاجاريه به نالم «محمد حسن » كه احتمالاً بايد محمد حسن خان اعتمادالسلطنه روزنامه خوان مخصوص ناصرالدين شاه باشد شرح حال و لطايف او را در تاريخ هفت ربيع الثاني سال 1305 به رشته تحرير كشيده و تقديم حضور ناصرالدين شاه نموده است.
«آقاي اخلاقي » شاگرد يكي از مغازه هاي خيابان شاهپور سابق اصفهان بود كه هميشه با كت و شلوار و كروات به خيابان مي آمد و كيفي در دست مي گرفت و حرف هاي با مزه اي مي زد و به هر كس مي رسيد متلكي شيرين مي گفت و خلاصه كارهاي غير منتظره اي مي كرد و به همين خاطر در سرتاسر خيابان شاهپور مشهور بود. دو خاطره خواندني از او در كتاب آمده است. آخرين و تازه ترين چهره خنده و شوخي كه براي اولين بار در اين كتاب معرفي مي شود، شادروان «حاج سيد محمد صمصام » خوشمزه اصفهاني است كه در محله صراف هاي اصفهان متولد شده و عمري را در بين مردم با محبوبيت بسر آورد. عده اي گمان داشتند كه صمصام ديوانه و يا خل وضع است ، حال آنكه او مردي بسيار عاقل و نكته سنج و در عين حال شوخ طبع بود. اكثر منبرها و كارهاي صمصام داراي ظاهري فكاهي ولي باطني انتقادي بود. صمصام گاهي پايش را ازشوخي هاي عاميانه فراتر مي نهاد و با پادشاهان و مردان سياسي پرقدرت وقت نيز شوخي مي كرد ودختران آنها را داوطلب همسري خويش معرفي مي نمود در بين معمرين اصفهاني كمتر كسي را مي توان يافت كه او را نديده و حكايت و لطيفه اي از اين مرد استثنايي بخاطر نداشته باشد.
در پايان كتاب حاضر به ذكر نمونه هايي از اشعاري كه درباره اصفهان و سپاهان و زاينده رود سروده اند و نيز به نقل اشعار زيبايي از چند تن از شعراي اصفهاني پرداخته ايم و خصوصاً اشعار فكاهي دو تن از شعراي شوخ و بذله گوي اصفهان را مفصل تر آورده ايم تا شما را با طبقه ديگري از افراد خوش ذوق وهنرمند و شوخ اصفهان آشنا سازيم باشد كه مورد توجه شما قرار گيرد. در خاتمه اين مقدمه بر خود لازم مي دانم از دوستان و سروران و كساني كه در تهيه، تدوين، چاپ و انتشار اين كتاب نگارنده را ياري كرده اند، خصوصاً برادران محدث و كيان فر (مسئولان نسخ خطي كتابخانه ملي)، حجت الاسلام حاج آقا حسين منصوري (واعظ محترم اصفهاني )، مسعود فقيه (روزنامه نگار قديمي وهنرمند سابق تأتر) مير حسيني (استاد دانشگاه) دوستان ارجمندم رضا جديدي و عباس شفيعي (فرهنگيان اصفهاني) حاج فرهاد باقري (دوست خانوادگي)، مزجي (همكار اداري) حسين روغني و سركار خانم حوري بهرام زاده و نيز مديريت حروفچيني همراه ليتوگرافي قاسملو ، چاپخانه احمدي تشكر و قدرداني نمايم.





ادوار براون انگليسى و اصفهانى ‏ها

پروفسور ادوارد براون، ايران شناس و ايران دوست بزرگ از مردم نيوكاسل انگلستان و پسربن يامين براون، صاحب كارخانه كشتى سازى بود وى در فوريه سال 1862 ميلادى برابر بهمن سال 1240 ه.ش در قصبه اولى از توابع ايالت انگلند متولد شد.
تحصيلات عاليه خود را در دانشگاه كمبريج به پايان رسانيد و در دو رشته يكى علم طب و ديگرى زبان‏هاى شرقى وقوف و بصيرت حاصل كرد و در رشته طب درجه بى .ام به دست آورد ولى هيچ وقت به عمل طبابت نپرداخت. وى در سال 1888 م برابرى سال 1267 ه.ش سفرى به ايران كرد و پس از مراجعت به سمت دانشيارى در رشته زبان فارسى، به معلمى دانشگاه كمبريج منصوب شد و در 1902 م مطابق 1281ه.ش به سمت استادى زبان عرب برگزيده شد و تا هنگامى كه در پنجم ژانويه 1926 م برابر 15 دى ماه 1304 ش، دوره حيات اين خدمتگزار علم و ادب به سرامد. تاليفات او درباره ايران و ادبيات اين سرزمين كهن قابل توجه و در خور اهميت است.
تاریخ به روز رسانی: 1393/10/27
تعداد بازدید: 4140
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
كليه حقوق اين پايگاه متعلق به استانداري استان اصفهان ميباشد.
Powered by DorsaPortal